نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد از خود راند
بيا تا ما شريك شادی و اندوه هم باشيم...
چقدر اين زندگی زيباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست می دارم
اگر چه خوب می دانی
و گرچه در غزلهايم
به تأکيد فراوان گفته ام اين را
تو را من دوست می دارم
و با تو زندگی زيباست
و بی تو زندگانی ....
بگذريم از اين سخن ...
بی جاست !
برای با تو بودن اين شروع بی نظيری بود،
اگر بهار می دانست،
برايم غنچه سرخ گلي را می شکوفانيد
که با آن خير مقدم گويمت
اما نمی دانست
گمان می کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز بهاری است
و شايد من خودم هم اين چنین بودم !
پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت سرد
و احساس گريزی بی امان در چشم تو پيدا.
غروری سهمگين و وحشت آور بود،
که از چشم تو می باريد
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه اين غرور شرمگين را بوسه بايد داد؟! »
که سيمای غرورم سهمگين تر از غرورت بود
« تو را من دوست می دارم ! »
و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست می دارم))
توهم … آيا … مرا … »
اما …
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آن دم سكوتت بود ؛
سكوتی سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازيچه دست تو می ديدم
ولی جرأت به خود دادم
و يكبار دگر آرامتر اما
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست می دارم،
تو هم ... آيا ... ؟!»
ولی اين بار
تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو را من دوست می دارم! »
به دستت دست لرزانم گره می خورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره می زد
و او سرهای ما را سوی هم می برد
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
صدای عقل می گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صدای عقل را از گوش می رانديم
و بعد از آن هم آغوشی
خدا ما را اسير خواب شيرين جوانی کرد!
و من سهم بزرگی از تو را در سينه می دادم نفسهايت
همان سهمی که بی او زندگی هيچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
و ديگر سرنوشت روح نا معلوم!
که از دنيای بعد از مرگ ما چيزی نمی دانيم
همان سهمی که بی او ...
عشق آيا سرد می گردد ؟!!
و من انديشه کردم….
عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود
و من … آری …
نفسهای تو را در سينه می دادم
و اين سهم بزرگی بود
ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه می داشت
نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو
و خوابی بود
و من باور نمی کردم
بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!
و آيا … هيچ… رؤيا بود؟!!
و يا عين حقيقت بود و من رؤياش می ديدم؟!
به هر تقدير شيرين بود
به هرصورت گوارا بود
شرابی که من از لبهای تو چيدم
تمام خوشه هايش را
و با انگشتهايم خوب افشردم
تمام دانه هايش را
و در چشم تو نوشيدم
تمام جرعه هايش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هايش را
و زيبا بود ؛
نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد از خود راند
بيا تا ما شريك شادی و اندوه هم باشيم...
چقدر اين زندگی زيباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست می دارم
- اگرچه خوب می دانی
تو را من دوست می دارم
و با تو زندگی زيباست
و بی تو زندگانی ....
بگذريم از اين سخن ...
بی جاست !
برای با تو بودن اين شروع بی نظيری بود،
اگر بهار می دانست،
برايم عنچه سرخ گلي را می شکوفانيد
که با آن خير مقدم گويمت
اما نمی دانست
گمان می کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز بهار است
و شايد من خودم هم اين چنين بودم !
پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت پراحساس
و احساس گريزی بی امان در چشم تو پيدا.
غروری سهمگين و وحشت آور بود،
که از چشم تو می باريد
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه اين غرور شرمگين را بوسه بايد داد؟! »
که سيمای غرورم سهمگين تر از غرورت بود
« تو را من دوست می دارم ! »
و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست می دارم))
توهم آيا مرا »
اما
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛
سكوتی سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازيچه دست تو می ديدم
ولی جرأت به خود دادم
و يك بار دگر آرامتر اما
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست می دارم،
تو هم ... آيا ... ؟!»
ولی اين بار...
تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو را من دوست می دارم! »
به دستت دست لرزانم گره می خورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره می زد
و او سرهای ما را سوی هم می برد
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
صدای عقل می گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صدای عقل را از گوش می رانديم
و بعد از آن هم آغوشی
خدا ما را اسير خواب شيرين جوانی کرد!
و من سهم بزرگی از تو را در سينه می دادم نفسهايت
همان سهمی که بی او زندگی هيچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
و ديگر سرنوشت روح نا معلوم!
که از دنيای بعد از مرگ ما چيزی نمی دانيم
همان سهمی که بی او ...
عشق آيا سرد می گردد ؟!!
و من انديشه کردم….
عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود
و من … آری
نفسهای تو را در سينه می دادم
و اين سهم بزرگی بود
ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه می داشت
نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو
و خوابی بود
و من باور نمی کردم
بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!
و آيا … هيچ … رؤيا بود؟!!
و يا عین حقيقت بود و من رؤياش می ديدم؟!
به هر تقدير شيرين بود
به هرصورت گوارا بود
شرابی که من از لبهای تو چيدم
تمام خوشه هايش را
و با انگشتهايم خوب افشردم
تمام دانه هايش را
و در چشم تو نوشيدم
تمام جرعه هايش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هايش را
و زيبا بود ؛
و بی اندازه زيبا بود
خواب روح بيدارم
و احساس جديدی بود
اين در خواب بيداری!
و اين آغاز خوب داستان شادمانی بود
و اين سرفصل شيرين جوانی بود
چه فصل بی نظيری بود
نفسها اظطراب انگيز
بدنها سرد و شهوتناک
هوای بوسه ها شرجی
زمين بوسه ها سوزان
و ما از يكدگر سرشار
چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می داديم!
که لذت ترس را می کشت
و بوسه هاي تو بر صدها جهنّم باز می ارزيد
و وقتی رنگ زيبای گناهان را به تن داديم
چه دلمرده است رنگ عصمت دلها
زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار
تو را من ناگهان بايد درون خويش می ديدم
و هرگز هم نفهميدم
کدامين ورود باعث شد؟
تو را در صبح آن روز طلايي رنگ پاييزی
برای خويش بردارم؟!
کدامين نيمه شب دست دعايم را
خدا پراستجابت بر زمين آورد؟!
کدامین روز ایمان نگاهم بر تو کامل شد؟!
ولی امروز می دانم
که من تا آخرين مقدار ممکن با تو می باشم
که من تا يك قدم بعد از خدا هم باتو می باشم
و تو تا آخرين مقدار ممکن با منی امروز
و تو تا يك قدم بعد از خدا هم با منی هر روز
و لبریز از تو بودم وقتی از خود باز پرسيدم:
« تو را من دوست می دارم ؟! »
و در پاسخ به اين ترديد
و در حالی که لبها بی صدا بودند
تنم با حالتی واضحتر از هر جمله پاسخ داد:
« آری ... دوستت می دارم! »
و من جنبش شهوانی خون در رگم ، آنروز
پيام بوسه ها را درک می کردم
و آيا « دوست می دارم »
همين احساس را در خويش می گنجاند؟!
يقيناً پاسخش منفی است
که سهم کوچکی از حس من نسبت به تو در « دوست دارم » بود
و « خواهم داشت » شايد بيشتر ... شايد ! »
که تا امروز
کلامی نيست کز تنديس اين حس پرده بردارد
و شايد ... « بی تو نتوان بود » ... شايد ... بهترين باشد.
و اينک در فرود شعر « دلتنگم برايت » جمله ای زيباست
هنوز از گرمی آغوش تو سرشار سرشارم
وگرچه بوی تو روی تنم مانده است
و گرچه در سکوت کوچه می بينم تو را ، آرام در رفتن
دلم اما برای ديدنت تنگ است...
و بعد از تو سکوت خانه سنگين است
و پيش از تو،
سکوت خانه سنگين بود!
کدامين شعر من گوياترين شعر است
برای بی صدا بودن ؟!
کدامين شعر من وقتی
سکوت و انزوايم را بی اغازم
تو را آرام خواهد کرد؟!
و آيا هيچ شعری می تواند جای خالی مرا ...
هرگز!!
و بی تو بودن اينک نيك دشوار است
و گاهی از خودم پرسيده ام: « آيا
تو را هم مرگ خواهد برد؟!
و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟! »
و اما خوب می دانم
که بی پاسخ ترين پرسش
و بی پرسش ترين پاسخ
برای آدمی مرگ است!!!
و روزی می رسد آن لحظه آخر
يكی از ما دو خواهد مرد!
و ما بی هم ... چگونه می شود ...
هرگز!
و اينگونه
به جبر عشق
من بر آخرت مؤمن ترين گشتم
و رستاخيز بعد از مرگ روز ديگری در هستی عشق است
و اين فرصت که بعد از مرگ
شايد ما دوباره پيش هم باشيم
به آن ايمان و اين اقرار می ارزيد
و با اين ديد ، محشر ، روز زيبايست
و با اين وعده دوزخ ، بهترين مأواست
و تصنيف بلند عشق تو امروز
در اوج خويش می رقصيد
و من تصنيف ساز عشق تو امروز
تو را در اوج تو ديدم
و پرسيدم که: « شادی چيست غير از اين
که تصنيف بلند عشق را در اوج خود بينی؟! »
و از اعماق قلبم شادمان بودم
و قانون بزرگ زندگی را خوب فهميدم :
نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد ازخود راند
نه غم را بايد از خود راند
بيا تا ما شريك شادی و اندوه هم باشيم...
چقدر اين زندگی زيباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست می دارم
اگر چه خوب می دانی
و گرچه در غزلهايم
به تأکيد فراوان گفته ام اين را
تو را من دوست می دارم
و با تو زندگی زيباست
و بی تو زندگانی ....
بگذريم از اين سخن ...
بی جاست !
برای با تو بودن اين شروع بی نظيری بود،
اگر بهار می دانست،
برايم غنچه سرخ گلي را می شکوفانيد
که با آن خير مقدم گويمت
اما نمی دانست
گمان می کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز بهاری است
و شايد من خودم هم اين چنین بودم !
پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت سرد
و احساس گريزی بی امان در چشم تو پيدا.
غروری سهمگين و وحشت آور بود،
که از چشم تو می باريد
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه اين غرور شرمگين را بوسه بايد داد؟! »
که سيمای غرورم سهمگين تر از غرورت بود
« تو را من دوست می دارم ! »
و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست می دارم))
توهم … آيا … مرا … »
اما …
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آن دم سكوتت بود ؛
سكوتی سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازيچه دست تو می ديدم
ولی جرأت به خود دادم
و يكبار دگر آرامتر اما
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست می دارم،
تو هم ... آيا ... ؟!»
ولی اين بار
تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو را من دوست می دارم! »
به دستت دست لرزانم گره می خورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره می زد
و او سرهای ما را سوی هم می برد
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
صدای عقل می گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صدای عقل را از گوش می رانديم
و بعد از آن هم آغوشی
خدا ما را اسير خواب شيرين جوانی کرد!
و من سهم بزرگی از تو را در سينه می دادم نفسهايت
همان سهمی که بی او زندگی هيچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
و ديگر سرنوشت روح نا معلوم!
که از دنيای بعد از مرگ ما چيزی نمی دانيم
همان سهمی که بی او ...
عشق آيا سرد می گردد ؟!!
و من انديشه کردم….
عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود
و من … آری …
نفسهای تو را در سينه می دادم
و اين سهم بزرگی بود
ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه می داشت
نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو
و خوابی بود
و من باور نمی کردم
بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!
و آيا … هيچ… رؤيا بود؟!!
و يا عين حقيقت بود و من رؤياش می ديدم؟!
به هر تقدير شيرين بود
به هرصورت گوارا بود
شرابی که من از لبهای تو چيدم
تمام خوشه هايش را
و با انگشتهايم خوب افشردم
تمام دانه هايش را
و در چشم تو نوشيدم
تمام جرعه هايش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هايش را
و زيبا بود ؛
نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد از خود راند
بيا تا ما شريك شادی و اندوه هم باشيم...
چقدر اين زندگی زيباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست می دارم
- اگرچه خوب می دانی
تو را من دوست می دارم
و با تو زندگی زيباست
و بی تو زندگانی ....
بگذريم از اين سخن ...
بی جاست !
برای با تو بودن اين شروع بی نظيری بود،
اگر بهار می دانست،
برايم عنچه سرخ گلي را می شکوفانيد
که با آن خير مقدم گويمت
اما نمی دانست
گمان می کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز بهار است
و شايد من خودم هم اين چنين بودم !
پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت پراحساس
و احساس گريزی بی امان در چشم تو پيدا.
غروری سهمگين و وحشت آور بود،
که از چشم تو می باريد
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه اين غرور شرمگين را بوسه بايد داد؟! »
که سيمای غرورم سهمگين تر از غرورت بود
« تو را من دوست می دارم ! »
و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست می دارم))
توهم آيا مرا »
اما
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛
سكوتی سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازيچه دست تو می ديدم
ولی جرأت به خود دادم
و يك بار دگر آرامتر اما
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست می دارم،
تو هم ... آيا ... ؟!»
ولی اين بار...
تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو را من دوست می دارم! »
به دستت دست لرزانم گره می خورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره می زد
و او سرهای ما را سوی هم می برد
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
صدای عقل می گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صدای عقل را از گوش می رانديم
و بعد از آن هم آغوشی
خدا ما را اسير خواب شيرين جوانی کرد!
و من سهم بزرگی از تو را در سينه می دادم نفسهايت
همان سهمی که بی او زندگی هيچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
و ديگر سرنوشت روح نا معلوم!
که از دنيای بعد از مرگ ما چيزی نمی دانيم
همان سهمی که بی او ...
عشق آيا سرد می گردد ؟!!
و من انديشه کردم….
عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود
و من … آری
نفسهای تو را در سينه می دادم
و اين سهم بزرگی بود
ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه می داشت
نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو
و خوابی بود
و من باور نمی کردم
بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!
و آيا … هيچ … رؤيا بود؟!!
و يا عین حقيقت بود و من رؤياش می ديدم؟!
به هر تقدير شيرين بود
به هرصورت گوارا بود
شرابی که من از لبهای تو چيدم
تمام خوشه هايش را
و با انگشتهايم خوب افشردم
تمام دانه هايش را
و در چشم تو نوشيدم
تمام جرعه هايش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هايش را
و زيبا بود ؛
و بی اندازه زيبا بود
خواب روح بيدارم
و احساس جديدی بود
اين در خواب بيداری!
و اين آغاز خوب داستان شادمانی بود
و اين سرفصل شيرين جوانی بود
چه فصل بی نظيری بود
نفسها اظطراب انگيز
بدنها سرد و شهوتناک
هوای بوسه ها شرجی
زمين بوسه ها سوزان
و ما از يكدگر سرشار
چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می داديم!
که لذت ترس را می کشت
و بوسه هاي تو بر صدها جهنّم باز می ارزيد
و وقتی رنگ زيبای گناهان را به تن داديم
چه دلمرده است رنگ عصمت دلها
زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار
تو را من ناگهان بايد درون خويش می ديدم
و هرگز هم نفهميدم
کدامين ورود باعث شد؟
تو را در صبح آن روز طلايي رنگ پاييزی
برای خويش بردارم؟!
کدامين نيمه شب دست دعايم را
خدا پراستجابت بر زمين آورد؟!
کدامین روز ایمان نگاهم بر تو کامل شد؟!
ولی امروز می دانم
که من تا آخرين مقدار ممکن با تو می باشم
که من تا يك قدم بعد از خدا هم باتو می باشم
و تو تا آخرين مقدار ممکن با منی امروز
و تو تا يك قدم بعد از خدا هم با منی هر روز
و لبریز از تو بودم وقتی از خود باز پرسيدم:
« تو را من دوست می دارم ؟! »
و در پاسخ به اين ترديد
و در حالی که لبها بی صدا بودند
تنم با حالتی واضحتر از هر جمله پاسخ داد:
« آری ... دوستت می دارم! »
و من جنبش شهوانی خون در رگم ، آنروز
پيام بوسه ها را درک می کردم
و آيا « دوست می دارم »
همين احساس را در خويش می گنجاند؟!
يقيناً پاسخش منفی است
که سهم کوچکی از حس من نسبت به تو در « دوست دارم » بود
و « خواهم داشت » شايد بيشتر ... شايد ! »
که تا امروز
کلامی نيست کز تنديس اين حس پرده بردارد
و شايد ... « بی تو نتوان بود » ... شايد ... بهترين باشد.
و اينک در فرود شعر « دلتنگم برايت » جمله ای زيباست
هنوز از گرمی آغوش تو سرشار سرشارم
وگرچه بوی تو روی تنم مانده است
و گرچه در سکوت کوچه می بينم تو را ، آرام در رفتن
دلم اما برای ديدنت تنگ است...
و بعد از تو سکوت خانه سنگين است
و پيش از تو،
سکوت خانه سنگين بود!
کدامين شعر من گوياترين شعر است
برای بی صدا بودن ؟!
کدامين شعر من وقتی
سکوت و انزوايم را بی اغازم
تو را آرام خواهد کرد؟!
و آيا هيچ شعری می تواند جای خالی مرا ...
هرگز!!
و بی تو بودن اينک نيك دشوار است
و گاهی از خودم پرسيده ام: « آيا
تو را هم مرگ خواهد برد؟!
و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟! »
و اما خوب می دانم
که بی پاسخ ترين پرسش
و بی پرسش ترين پاسخ
برای آدمی مرگ است!!!
و روزی می رسد آن لحظه آخر
يكی از ما دو خواهد مرد!
و ما بی هم ... چگونه می شود ...
هرگز!
و اينگونه
به جبر عشق
من بر آخرت مؤمن ترين گشتم
و رستاخيز بعد از مرگ روز ديگری در هستی عشق است
و اين فرصت که بعد از مرگ
شايد ما دوباره پيش هم باشيم
به آن ايمان و اين اقرار می ارزيد
و با اين ديد ، محشر ، روز زيبايست
و با اين وعده دوزخ ، بهترين مأواست
و تصنيف بلند عشق تو امروز
در اوج خويش می رقصيد
و من تصنيف ساز عشق تو امروز
تو را در اوج تو ديدم
و پرسيدم که: « شادی چيست غير از اين
که تصنيف بلند عشق را در اوج خود بينی؟! »
و از اعماق قلبم شادمان بودم
و قانون بزرگ زندگی را خوب فهميدم :
نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد ازخود راند
تاريخ: 88/03/12 ساعت: 6:19 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
Copyright 2005 justfoooryou.blogfa.com
Designed By iraNew
حرف اول
خطر کن
وارد بازي شو
چه چيزي از دست ميدهي
با دستهاي تهي آمده ايم
و با دستهاي تهي خواهيم رفت
نه، چيزي نيست که از دست بدهيم
فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشيم
تا ترانه اي زيبا بخوانيم
وفرصت به پايان خواهد رسيد
آري، اينگونه است که هر لحظه مغتنم است
menu
موضوعات
نوشته هاي پيشين
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
پيوند ها
دریای عشق
به قصه دل من گوش میکنی
ایران آرتیست
تازه های ادبی
کشتی گیران
ترانه چین
دانلود آهنگ
تنها عشق من سودابه
گلبرگ های گل اقاقی
سرزمین غزل
به سراغ من اگر می آیید ...
از شبانه تا غريبانه
قسم به شعر تنهايي باران
دقايق عشق
پاييز
تنها ترین دختر
زندگي يعني عشق
غروب عشق
ايران جديد
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
جاده احساس
پروای عشق
ستاره سهیل
ماجرای یک عشق
از سايه هم افتاده ترم
سلطان غم
بزرگان موسيقي سنتي ايران
نوشته ها
مطرود
دل نوشته هاي مونا
سوسوي مهتاب
عشق چيست ؟
صداي دريا
پن تك
احساس
مكانيك قلب هاي تصادفي
نازنين يار
محمد فرخ طلب
بي نشان تر از سكوت
غم جانانه
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
قفس كوچك من
غريب آشنا
جمهوري پرندگان
دنياي كوچك من
پسران اراکی
كلبه عشق
اس ام اس بلاگ
اس ام اسهاي نمونه
عشق هرگز نمي ميرد
به قصه دل من گوش میکنی
ایران آرتیست
تازه های ادبی
کشتی گیران
ترانه چین
دانلود آهنگ
تنها عشق من سودابه
گلبرگ های گل اقاقی
سرزمین غزل
به سراغ من اگر می آیید ...
از شبانه تا غريبانه
قسم به شعر تنهايي باران
دقايق عشق
پاييز
تنها ترین دختر
زندگي يعني عشق
غروب عشق
ايران جديد
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
جاده احساس
پروای عشق
ستاره سهیل
ماجرای یک عشق
از سايه هم افتاده ترم
سلطان غم
بزرگان موسيقي سنتي ايران
نوشته ها
مطرود
دل نوشته هاي مونا
سوسوي مهتاب
عشق چيست ؟
صداي دريا
پن تك
احساس
مكانيك قلب هاي تصادفي
نازنين يار
محمد فرخ طلب
بي نشان تر از سكوت
غم جانانه
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
قفس كوچك من
غريب آشنا
جمهوري پرندگان
دنياي كوچك من
پسران اراکی
كلبه عشق
اس ام اس بلاگ
اس ام اسهاي نمونه
عشق هرگز نمي ميرد
آمار وبلاگ
