نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد از خود راند
بيا تا ما شريك شادی و اندوه هم باشيم...
چقدر اين زندگی زيباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست می دارم
اگر چه خوب می دانی
و گرچه در غزلهايم
به تأکيد فراوان گفته ام اين را
تو را من دوست می دارم
و با تو زندگی زيباست
و بی تو زندگانی ....
بگذريم از اين سخن ...
بی جاست !
برای با تو بودن اين شروع بی نظيری بود،
اگر بهار می دانست،
برايم غنچه سرخ گلي را می شکوفانيد
که با آن خير مقدم گويمت
اما نمی دانست
گمان می کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز بهاری است
و شايد من خودم هم اين چنین بودم !
پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت سرد
و احساس گريزی بی امان در چشم تو پيدا.
غروری سهمگين و وحشت آور بود،
که از چشم تو می باريد
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه اين غرور شرمگين را بوسه بايد داد؟! »
که سيمای غرورم سهمگين تر از غرورت بود
« تو را من دوست می دارم ! »
و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست می دارم))
توهم … آيا … مرا … »
اما …
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آن دم سكوتت بود ؛
سكوتی سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازيچه دست تو می ديدم
ولی جرأت به خود دادم
و يكبار دگر آرامتر اما
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست می دارم،
تو هم ... آيا ... ؟!»
ولی اين بار
تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو را من دوست می دارم! »
به دستت دست لرزانم گره می خورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره می زد
و او سرهای ما را سوی هم می برد
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
صدای عقل می گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صدای عقل را از گوش می رانديم
و بعد از آن هم آغوشی
خدا ما را اسير خواب شيرين جوانی کرد!
و من سهم بزرگی از تو را در سينه می دادم نفسهايت
همان سهمی که بی او زندگی هيچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
ادامه مطلب
نه غم را بايد از خود راند
بيا تا ما شريك شادی و اندوه هم باشيم...
چقدر اين زندگی زيباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست می دارم
اگر چه خوب می دانی
و گرچه در غزلهايم
به تأکيد فراوان گفته ام اين را
تو را من دوست می دارم
و با تو زندگی زيباست
و بی تو زندگانی ....
بگذريم از اين سخن ...
بی جاست !
برای با تو بودن اين شروع بی نظيری بود،
اگر بهار می دانست،
برايم غنچه سرخ گلي را می شکوفانيد
که با آن خير مقدم گويمت
اما نمی دانست
گمان می کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز بهاری است
و شايد من خودم هم اين چنین بودم !
پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت سرد
و احساس گريزی بی امان در چشم تو پيدا.
غروری سهمگين و وحشت آور بود،
که از چشم تو می باريد
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه اين غرور شرمگين را بوسه بايد داد؟! »
که سيمای غرورم سهمگين تر از غرورت بود
« تو را من دوست می دارم ! »
و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست می دارم))
توهم … آيا … مرا … »
اما …
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آن دم سكوتت بود ؛
سكوتی سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازيچه دست تو می ديدم
ولی جرأت به خود دادم
و يكبار دگر آرامتر اما
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست می دارم،
تو هم ... آيا ... ؟!»
ولی اين بار
تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو را من دوست می دارم! »
به دستت دست لرزانم گره می خورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره می زد
و او سرهای ما را سوی هم می برد
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
صدای عقل می گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صدای عقل را از گوش می رانديم
و بعد از آن هم آغوشی
خدا ما را اسير خواب شيرين جوانی کرد!
و من سهم بزرگی از تو را در سينه می دادم نفسهايت
همان سهمی که بی او زندگی هيچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
تاريخ: 88/03/12 ساعت: 6:19 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني ترا با لهجهء گلهاي نيلوفر صدا کردم ...
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم ...
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
ترا از بين گلهايي که در تنهايي ام روييده با حسرت جدا کردم ...
و تو در پاسخ آبي ترين موج تنهايي دلم گفتي :
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي !
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم ...
همين بود آخرين حرفت ...
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت ...
حريم چشم هايم را بر روي اشکي از جنس بلور و غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم ...
نمي دانم چرا رفتي ؟
نمي دانم چرا ؟
شايد خطا کردم ... و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي !
نمي دانم کجا ؟ تا کي ؟ براي چه ؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي بارد بر من همان باران شبانهء عاشقانه !
و بعد از رفتن تو رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد !
و بعد از رفتن تو آسمان چشمانم خيس باران بود .....
و بعد از رفتن تو انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت ...
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد ...
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد !
کسي فهميد که تو نام مرا از ياد خواهي برد ...
و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد ...
هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگردد ...
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم ...
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
ترا از بين گلهايي که در تنهايي ام روييده با حسرت جدا کردم ...
و تو در پاسخ آبي ترين موج تنهايي دلم گفتي :
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي !
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم ...
همين بود آخرين حرفت ...
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت ...
حريم چشم هايم را بر روي اشکي از جنس بلور و غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم ...
نمي دانم چرا رفتي ؟
نمي دانم چرا ؟
شايد خطا کردم ... و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي !
نمي دانم کجا ؟ تا کي ؟ براي چه ؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي بارد بر من همان باران شبانهء عاشقانه !
و بعد از رفتن تو رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد !
و بعد از رفتن تو آسمان چشمانم خيس باران بود .....
و بعد از رفتن تو انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت ...
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد ...
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد !
کسي فهميد که تو نام مرا از ياد خواهي برد ...
و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد ...
هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگردد ...
تاريخ: 88/02/21 ساعت: 6:16 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
وقتیکه خاطرات گذشته در دل خاموشم بیدار میشوند بیاد آرزوهای در خاک رفته .آه سوزان از دل بر میکشم و غمهای کهن روزگاران از کف رفته را در روح خود زنده میکنم .
با دیدگان اشکبار یاد از عزیزانی میکنم که دیری است اسیر شب جاودان مرگ شده اند .
یاد از غم عشق های در خاک رفته و یاران فراموش شده میکنم .رنجهای کهن دوباره در دلم بیدار میشوند .افسرده و ناامید بدبختیهای گذشته را یکایک از نظر میگذرانم و بر مجموعه غم انگیز اشکهایی که ریخته ام مینگرم .و دوباره چنانکه گویی وام سنگین اشکهایم را نپرداخته ام
دست به گریه میزنم .اما ای محبوب عزیز من اگر در این میان یاد تو کنم غم از دل یکسره بیرون میرود. زیرا حس میکنم که در زندگی هیچ چیز را از دست نداده ام.
(شکسپیر)
با دیدگان اشکبار یاد از عزیزانی میکنم که دیری است اسیر شب جاودان مرگ شده اند .
یاد از غم عشق های در خاک رفته و یاران فراموش شده میکنم .رنجهای کهن دوباره در دلم بیدار میشوند .افسرده و ناامید بدبختیهای گذشته را یکایک از نظر میگذرانم و بر مجموعه غم انگیز اشکهایی که ریخته ام مینگرم .و دوباره چنانکه گویی وام سنگین اشکهایم را نپرداخته ام
دست به گریه میزنم .اما ای محبوب عزیز من اگر در این میان یاد تو کنم غم از دل یکسره بیرون میرود. زیرا حس میکنم که در زندگی هیچ چیز را از دست نداده ام.
(شکسپیر)
تاريخ: 87/09/01 ساعت: 1:38 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
تاريخ: 87/08/04 ساعت: 5:20 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
لحظه در سوگ تو غمناكترين مرثيه را مي خواند و تو آواز بزرگ جهش حنجره را به گلو خشكاندي و تو هر گز نگشادي قلمت را به هواداري دل و به افسانه سپردي تو مرا ...
تاريخ: 87/07/02 ساعت: 18:51 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
خدايا شاهد تنهايي ام باش بين غم ها تنها ناجي ام باش پر پرواز من ديريست بسته تو بگشا و در آزادي ام باش اسير موج هاي تند خشمم تو آرام دل دريايي ام باش دل خسته خريداري نداره تو خواهان صفاي ذاتي ام باش در اين آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزاني هم باش
تاريخ: 87/07/02 ساعت: 13:10 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايدها
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خوانم
عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره ميکنم ، باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم روزي بنام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد روزي شبي ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست ،
اما کسي چه ميداند
شايد امروز نيز روز مبادا باشد
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايدها
هر روز بي تو روز مباداست
آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند
آيينه ها که دعوت ديدارند، ديدارهاي کوتاه از پشت هفت ديوار
ديوارهاي صاف ، ديوارهاي شيشه اي شفاف
ديوارهاي تو، ديوارهاي من ، ديوارهاي فاصله بسيارند
آه ، ديوارهاي تو همه آيينه اند ، آيينه هاي من همه ديوارند ...
وقتي تو نيستي ... !
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خوانم
عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره ميکنم ، باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم روزي بنام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد روزي شبي ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست ،
اما کسي چه ميداند
شايد امروز نيز روز مبادا باشد
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايدها
هر روز بي تو روز مباداست
آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند
آيينه ها که دعوت ديدارند، ديدارهاي کوتاه از پشت هفت ديوار
ديوارهاي صاف ، ديوارهاي شيشه اي شفاف
ديوارهاي تو، ديوارهاي من ، ديوارهاي فاصله بسيارند
آه ، ديوارهاي تو همه آيينه اند ، آيينه هاي من همه ديوارند ...
وقتي تو نيستي ... !
تاريخ: 86/09/24 ساعت: 14:44 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
دوباره به آفتاب سلامي دوباره دادم!
سلام مي کنم به باد
به بادبادک و بوسه
به سکوت و سوال
و به گلداني
که خواب ِ گل ِ هميشه بهار مي بيند!
سلام مي کنم به چراغ
به «چرا» هاي کودکي
به چالهاي مهربان ِ گونه ي تو!
سلام مي کنم به پائيز ِ پسين ِ پروانه
به مسير ِ مدرسه
به بالش ِ نمنک
به نامه هاي نرسيده!
سلام مي کنم به تصوير ِ زني نِي زن
به نِي زني تنها
به آفتاب و آرزوي آمدنت!
سلام مي کنم به کوچه، به کلمه
به چلچله هاي بي چهچه
به همين سر به هوايي ِ ساده!
سلام مي کنم به بي صبري
به بغض، به باران،
به بيم ِ باز نيامدن ِ نگاه ِ تو...
سلام مي کنم به باد
به بادبادک و بوسه
به سکوت و سوال
و به گلداني
که خواب ِ گل ِ هميشه بهار مي بيند!
سلام مي کنم به چراغ
به «چرا» هاي کودکي
به چالهاي مهربان ِ گونه ي تو!
سلام مي کنم به پائيز ِ پسين ِ پروانه
به مسير ِ مدرسه
به بالش ِ نمنک
به نامه هاي نرسيده!
سلام مي کنم به تصوير ِ زني نِي زن
به نِي زني تنها
به آفتاب و آرزوي آمدنت!
سلام مي کنم به کوچه، به کلمه
به چلچله هاي بي چهچه
به همين سر به هوايي ِ ساده!
سلام مي کنم به بي صبري
به بغض، به باران،
به بيم ِ باز نيامدن ِ نگاه ِ تو...
باورکن من به يک پاسخ کوتاه
به يک سلام ِ سر سري راضيم!
آخر چرا سکوت مي کني؟
تاريخ: 86/08/12 ساعت: 14:50 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستان غبار آلود دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای زمروزها دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد و شور
تاريخ: 86/02/04 ساعت: 16:43 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
گفت بروم تا شايد قدري آرام گيرم
گفت بروم تا شايد قدري حال و هواي دلم صاف شود
گفت بروم ..
بروم به سوي دريا...به سوي مادر آرامش ..
تا شايد با بزرگيش با اندک موجش قدري از دلتنگيم را بشويد و با خود ببرد
تا مگر شايد طوفان چشمانم براي دقايقي بند آيد
تا مگر لحظه اي گوش زمان از نواي هق هق من باز شود...
گفت بروم تا مگر شايد دريا صداي نازنينت را به گوشم برساند
اما نه..دريا صداي او را برايم نياورد هر چه انتظار کشيدم پوچ و بيهوده بود..
نه دريا نه ساحل دريا...و نه هيچ چيز ديگر
نمي تواند باعث آرامش من باشد الا...
نه هيچ بگذار جمله ا م ناتمام بماند...
مي گذارم آسوده باشي شايد دگر دل تو نمي خواد اسم زيبايت خطي خطي هاي دل نازنين را زينت ببخشد
گفت بروم تا شايد قدري حال و هواي دلم صاف شود
گفت بروم ..
بروم به سوي دريا...به سوي مادر آرامش ..
تا شايد با بزرگيش با اندک موجش قدري از دلتنگيم را بشويد و با خود ببرد
تا مگر شايد طوفان چشمانم براي دقايقي بند آيد
تا مگر لحظه اي گوش زمان از نواي هق هق من باز شود...
گفت بروم تا مگر شايد دريا صداي نازنينت را به گوشم برساند
اما نه..دريا صداي او را برايم نياورد هر چه انتظار کشيدم پوچ و بيهوده بود..
نه دريا نه ساحل دريا...و نه هيچ چيز ديگر
نمي تواند باعث آرامش من باشد الا...
نه هيچ بگذار جمله ا م ناتمام بماند...
مي گذارم آسوده باشي شايد دگر دل تو نمي خواد اسم زيبايت خطي خطي هاي دل نازنين را زينت ببخشد
تاريخ: 85/12/15 ساعت: 16:39 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی!
تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زبا له می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط دستمال باش...
دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد
در تن سفیدو نازکش دوید خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بودو عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی!
تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زبا له می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط دستمال باش...
دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد
در تن سفیدو نازکش دوید خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بودو عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت
تاريخ: 85/12/06 ساعت: 1:13 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
يک شب آتش در نيستاني فتاد
سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد
شعله تا سرگرم کار خويش شد
هر نيي شمع مزار خويش شد
ني به آتش گفت:
کين آشوب چيست؟
مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟
گفت آتش بي سبب نفروختم
دعوي بي معنيت را سوختم
زانکه مي گفتي نيم با صد نمود
همچنان در بند خود بودي که بود
مرد را دردي اگر باشد خوش است
درد بي دردي علاجش آتش است
سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد
شعله تا سرگرم کار خويش شد
هر نيي شمع مزار خويش شد
ني به آتش گفت:
کين آشوب چيست؟
مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟
گفت آتش بي سبب نفروختم
دعوي بي معنيت را سوختم
زانکه مي گفتي نيم با صد نمود
همچنان در بند خود بودي که بود
مرد را دردي اگر باشد خوش است
درد بي دردي علاجش آتش است
تاريخ: 85/11/24 ساعت: 13:49 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
به نظر خودم این شعر واقعا قشنگه ، تا به حال چندین بار خوندمش و لذت بردم . شما هم بخونید و نظرتون رو بگین .
سفر تو امروز
خبر از جنس فراموشي داشت
ودلت
به هواي خبر وصل جديد
رو به دروازه ي تنهايي داشت
سفرت خوش باشد
كه تو تنهايي و ما تنها تر
و دلت گرم
به اندازه ي عشقي كه هنوز
زير قلبم نفس لحظه شماري دارد
لحظه هايي كه براي من وتو
همچو باران نمناك
بر سر مدرسه ها جاري بود
گرچه اين حرف و سخن تعطيل است
من فقط ياد دوران كردم
قصد تكرار غلط نيست
هدف خاطره است
معجزه بي معني است
هر چه انجام شود تقدير است
ديگر اينجا قلم از دست تو در دفتر من جاري نيست
از من خسته دگر تاب و تب ياري نيست
اين جگر سوخته را
قدرت همپايي نيست
سفرت خوش باشد و دلت بي برگشت
كه در اين كوچه دگر
تنهايي نيست
كه ميان من و تنهايي من
و خيال تو ز تنها يي ها
فاصله بسيار است
سفرت خوش باشد و دلت بي برگشت
كه سحر منتظر
بارش پاييزي نيست....
سفر تو امروز
خبر از جنس فراموشي داشت
ودلت
به هواي خبر وصل جديد
رو به دروازه ي تنهايي داشت
سفرت خوش باشد
كه تو تنهايي و ما تنها تر
و دلت گرم
به اندازه ي عشقي كه هنوز
زير قلبم نفس لحظه شماري دارد
لحظه هايي كه براي من وتو
همچو باران نمناك
بر سر مدرسه ها جاري بود
گرچه اين حرف و سخن تعطيل است
من فقط ياد دوران كردم
قصد تكرار غلط نيست
هدف خاطره است
معجزه بي معني است
هر چه انجام شود تقدير است
ديگر اينجا قلم از دست تو در دفتر من جاري نيست
از من خسته دگر تاب و تب ياري نيست
اين جگر سوخته را
قدرت همپايي نيست
سفرت خوش باشد و دلت بي برگشت
كه در اين كوچه دگر
تنهايي نيست
كه ميان من و تنهايي من
و خيال تو ز تنها يي ها
فاصله بسيار است
سفرت خوش باشد و دلت بي برگشت
كه سحر منتظر
بارش پاييزي نيست....
تاريخ: 85/11/16 ساعت: 16:41 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
نمي نويسم ، چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم ، چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ، چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم، زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ،چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
تاريخ: 85/10/16 ساعت: 11:8 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
هرگز نفهميدم ، چرا ترکم کردي
و هرگز با من وداع نکردي
اما اکنون که تو را مي بينم
از درون خرد شده ام ، اما غرورم را حفظ مي کنم
اکنون مي فهمم که، بهتر است بعضي حرفها ناگفته بماند
از حقيقت مي هراسم
اما چه مي توان کرد، وقتي همچنان تو را دوست دارم
اگر مي توانستم يکبار ديگر آغاز کنيم
مي دانم اگر تلاش کنيم عشقي استوارتر خواهيم داشت
مطمئن هستم،اه
و هرگز اجازه نخواهيم داد، ازدلمان بيرون برود
مدت زيادي است
که حرفهايي گفتني در درون نگاه داشته ام
اما با گذشته روبرو شدم،اکنون مي فهمم
اجازه نمي دهم ، بر سر راهمان قرار گيرد
هرگز نمي دانستم،عشقي اينچنين استوار،پژمرده مي شود
اما چه مي توان کرد
اگر هنوز تورا دوست دارم
و تو نيز مرا دوست داري
چگونه مي توانيم دوري گزينيم
از چيزي که، زماني بسيار پابر جا بود
آيا جرات اين را داريم که بگوييم اشتباه کرده ايم
و هرگز با من وداع نکردي
اما اکنون که تو را مي بينم
از درون خرد شده ام ، اما غرورم را حفظ مي کنم
اکنون مي فهمم که، بهتر است بعضي حرفها ناگفته بماند
از حقيقت مي هراسم
اما چه مي توان کرد، وقتي همچنان تو را دوست دارم
اگر مي توانستم يکبار ديگر آغاز کنيم
مي دانم اگر تلاش کنيم عشقي استوارتر خواهيم داشت
مطمئن هستم،اه
و هرگز اجازه نخواهيم داد، ازدلمان بيرون برود
مدت زيادي است
که حرفهايي گفتني در درون نگاه داشته ام
اما با گذشته روبرو شدم،اکنون مي فهمم
اجازه نمي دهم ، بر سر راهمان قرار گيرد
هرگز نمي دانستم،عشقي اينچنين استوار،پژمرده مي شود
اما چه مي توان کرد
اگر هنوز تورا دوست دارم
و تو نيز مرا دوست داري
چگونه مي توانيم دوري گزينيم
از چيزي که، زماني بسيار پابر جا بود
آيا جرات اين را داريم که بگوييم اشتباه کرده ايم
تاريخ: 85/09/21 ساعت: 21:54 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
مرا ببخش بخاطر تمام حرفهايي که به تو نگفتم
مرا ببخش بخاطر نداشتن واژه هايي زيبا تا ثابت کنم
که هميشه با خود و با تو صميمي خواهم بود
و اگر نمي تواني آنرادر عشقم حس کني
پشيمان هستم که به اندازهء کافي نثارت نکردم
اما بخاطر عشق خود پشيمان نيستم
بخاطر احساس خود نيز پشيمان نيستم
آنگونه که دستانت را لرزان ساختم و قلبم مي شتابد
چيزي را پس نخواهم داد
چرا که با عشق تو هزاران زندگي را در يک زندگي گذرانده ام
و هرگز نمي توانم
براي عشق پشيمان باشم
شايد ساعاتي تو را غمگين کرده ام
اما به تمامي آن خاطرات مي انديشم
مي دانم که مي بايست مي يافتم
بهترين را برايت
و اکنون قول خواهم داد
و اگر اين را در چشمانم نمي بيني
در باقي زندگيم پشيمان خواهم بود
همه ما اشتباه مي کنيم
مهم نيست که چقدر سخت تلاش مي کنيم
اما قلبها مي شکنند
هنگاميکه پشيماني به سراغمان مي آيد
و ما يکديگر را به دليلي نمي بخشيم
مرا ببخش بخاطر نداشتن واژه هايي زيبا تا ثابت کنم
که هميشه با خود و با تو صميمي خواهم بود
و اگر نمي تواني آنرادر عشقم حس کني
پشيمان هستم که به اندازهء کافي نثارت نکردم
اما بخاطر عشق خود پشيمان نيستم
بخاطر احساس خود نيز پشيمان نيستم
آنگونه که دستانت را لرزان ساختم و قلبم مي شتابد
چيزي را پس نخواهم داد
چرا که با عشق تو هزاران زندگي را در يک زندگي گذرانده ام
و هرگز نمي توانم
براي عشق پشيمان باشم
شايد ساعاتي تو را غمگين کرده ام
اما به تمامي آن خاطرات مي انديشم
مي دانم که مي بايست مي يافتم
بهترين را برايت
و اکنون قول خواهم داد
و اگر اين را در چشمانم نمي بيني
در باقي زندگيم پشيمان خواهم بود
همه ما اشتباه مي کنيم
مهم نيست که چقدر سخت تلاش مي کنيم
اما قلبها مي شکنند
هنگاميکه پشيماني به سراغمان مي آيد
و ما يکديگر را به دليلي نمي بخشيم
تاريخ: 85/08/29 ساعت: 21:38 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
مرغزار سبز بود
آسمان آبي
ما دو مي نشستيم
بر چمنزار روشن .
بلبلكان اند،هان
كه دوباره مي نوازند،
كاكلي ها ،مگر مي خوانند
از هواي تفته ؟
نغمه ها را مي شنوم ،
دور،بي تو ،
بهار دوباره آمده است ،اما نه براي من .
آسمان آبي
ما دو مي نشستيم
بر چمنزار روشن .
بلبلكان اند،هان
كه دوباره مي نوازند،
كاكلي ها ،مگر مي خوانند
از هواي تفته ؟
نغمه ها را مي شنوم ،
دور،بي تو ،
بهار دوباره آمده است ،اما نه براي من .
تاريخ: 85/05/30 ساعت: 11:21 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود
كسي كه دوستش دارم ....
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود
كسي كه دوستش دارم ....
تاريخ: 85/05/24 ساعت: 17:34 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
گفتی برو گفتم به چشم این بود کلام آخرین
گفتی خداحافظ تو گفتم:همین گفتی: همین
گریه نکردم پیش تو با اینکه پرپر می زدم
با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو را جانانه باختم مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم
لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن داغ دل دیوانه بود
من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم
شاه مهره ی دل رفته بود من لاف بردن می زدم
من لاف بردن می زدم
قلعه ی عشق اسب غرورلشگر تارومار عشق
دادم به ناز رخ تو این همه یادگار عشق
گفتم ببر هرچی که هست رقیب جلد چیره دست
گفتی که مغروری هنوز از فتح این همه شکست
بازی عشق تو را جانانه باختم مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم
گفتی خداحافظ تو گفتم:همین گفتی: همین
گریه نکردم پیش تو با اینکه پرپر می زدم
با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو را جانانه باختم مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم
لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن داغ دل دیوانه بود
من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم
شاه مهره ی دل رفته بود من لاف بردن می زدم
من لاف بردن می زدم
قلعه ی عشق اسب غرورلشگر تارومار عشق
دادم به ناز رخ تو این همه یادگار عشق
گفتم ببر هرچی که هست رقیب جلد چیره دست
گفتی که مغروری هنوز از فتح این همه شکست
بازی عشق تو را جانانه باختم مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم
تاريخ: 85/04/29 ساعت: 22:31 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
من عاشق هيچ كس نيستم. من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خيره شدن به غروب. من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست. عاشق سنگ انداختن توي آب و گوش كردن به صداي دلنشين موج.
من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم. عاشق گوش كردن به دلاشان. عاشق خنده هاشان و ديوانگي هاشان.
من عاشق چرخ و فلكم. عاشق نان و پنير و سبزي... آه كه چه حالي دارد.
ميتونم عاشق بشم وقتي باران مي بارد. عاشق دلباختن با يك نگاهم. من عاشقم. عاشق بغض هاي خفته ام. عاشق بوسيدنم. عاشق گريستن در حضور دوستم. عاشق سكوت مرموز دل هاي شكسته ام. عاشق نگاه خيره به ديوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسيدن در خيال هستم. من عاشق سادگي شعرهاي سهرابم و عاشق غناي حافظ. من عاشق صداي مادرم هستم. عاشق آرامشي كه به من مي بخشد.
عاشق موسيقي ام. من عاشق نواختن هم هستم. و روزي من خواهم نواخت. غم هاي دلم را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خوام كشيد. من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زير پاي يك عاشق دل شكسته ام. شايد اين برگ ها هم تابع دل اوست!.... در آخر اينکه من همراه غروب عاشق مي شوم و همه طول شب را عاشق مي مانم. به سرزمين خيال مي روم و از عشق مي نويسم. از احساس خوب عاشق بودن. من عاشق اين احساسم.....
من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم. عاشق گوش كردن به دلاشان. عاشق خنده هاشان و ديوانگي هاشان.
من عاشق چرخ و فلكم. عاشق نان و پنير و سبزي... آه كه چه حالي دارد.
ميتونم عاشق بشم وقتي باران مي بارد. عاشق دلباختن با يك نگاهم. من عاشقم. عاشق بغض هاي خفته ام. عاشق بوسيدنم. عاشق گريستن در حضور دوستم. عاشق سكوت مرموز دل هاي شكسته ام. عاشق نگاه خيره به ديوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسيدن در خيال هستم. من عاشق سادگي شعرهاي سهرابم و عاشق غناي حافظ. من عاشق صداي مادرم هستم. عاشق آرامشي كه به من مي بخشد.
عاشق موسيقي ام. من عاشق نواختن هم هستم. و روزي من خواهم نواخت. غم هاي دلم را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خوام كشيد. من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زير پاي يك عاشق دل شكسته ام. شايد اين برگ ها هم تابع دل اوست!.... در آخر اينکه من همراه غروب عاشق مي شوم و همه طول شب را عاشق مي مانم. به سرزمين خيال مي روم و از عشق مي نويسم. از احساس خوب عاشق بودن. من عاشق اين احساسم.....
تاريخ: 85/04/25 ساعت: 18:16 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
روزیکه زادگاهم را ترک کنم دلتنگ خواهم شد برای هر آنچه که مرا وابسته ی خود کرده است .دلتنگ خواهم شد برای پنجره ی اتاقم که روزهای تنهایی ام را در لب پنجره می نشستم و به تما شای دشت زیبای جلوی خانه ی مان سپری میکردم..
دلتنگ خواهم شد برای شنیدن صدای پرستو هایی که هر سال فصل بهار در گوشه ای از حیاطمان برای خود آشیانه ای میساختند وآواز میخواندند.دلتنگ خواهم شدبرای باغچه ی کوچکمان برای نها لهای درختان کیوی برای گلهای رنگ رنگی که روزها در دل تنگ غروب با آنها از تلخی ها و شیرینی های زندگی ام سخن میگفتم.دلتنگ خواهم شد برا ی کوچه ای که سکوتش رادرهیچ جای دنیانمی توان یافت کوچه ایکه تمام دوران مدرسه را ازآنجا میرفتم وتنها کسی که حرمت این سکوت زیبای کوچه رادر هم می شکست باد بود که شکستن سکوتش هم زیبا بود .دلتنگ خواهم شد حتی برای علفهای هرز روی بلوار خیابان که صبح ها پا بر روی آنها میگذاشتم اما آنها شکایتی نمیکردند.دلتنگ خواهم شدبرای درختانی که یک عمر ازآنها برای نقاشی هایم الهام میگرفتم درختان خشک و پاییزی که تمام نقاشی هایم را پر میکرد .آری دلتنگ خواهم شد برای این شهر از کوچه هایش گرفته تا گرد وغبار نشسته بر روی آینه هااما دلتنگی زیاد من برای تمام کسانی است که یک عمر با آنها زندگی کردم و زندگی کردنرااز آنان آموختم . آري براي تنها زيباي كوچه مان كه دل كوچكم را هم شكست دل تنگ خواهم شد .
دلتنگ خواهم شد برای شنیدن صدای پرستو هایی که هر سال فصل بهار در گوشه ای از حیاطمان برای خود آشیانه ای میساختند وآواز میخواندند.دلتنگ خواهم شدبرای باغچه ی کوچکمان برای نها لهای درختان کیوی برای گلهای رنگ رنگی که روزها در دل تنگ غروب با آنها از تلخی ها و شیرینی های زندگی ام سخن میگفتم.دلتنگ خواهم شد برا ی کوچه ای که سکوتش رادرهیچ جای دنیانمی توان یافت کوچه ایکه تمام دوران مدرسه را ازآنجا میرفتم وتنها کسی که حرمت این سکوت زیبای کوچه رادر هم می شکست باد بود که شکستن سکوتش هم زیبا بود .دلتنگ خواهم شد حتی برای علفهای هرز روی بلوار خیابان که صبح ها پا بر روی آنها میگذاشتم اما آنها شکایتی نمیکردند.دلتنگ خواهم شدبرای درختانی که یک عمر ازآنها برای نقاشی هایم الهام میگرفتم درختان خشک و پاییزی که تمام نقاشی هایم را پر میکرد .آری دلتنگ خواهم شد برای این شهر از کوچه هایش گرفته تا گرد وغبار نشسته بر روی آینه هااما دلتنگی زیاد من برای تمام کسانی است که یک عمر با آنها زندگی کردم و زندگی کردنرااز آنان آموختم . آري براي تنها زيباي كوچه مان كه دل كوچكم را هم شكست دل تنگ خواهم شد .
تاريخ: 85/04/16 ساعت: 0:4 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
تاريخ: 85/03/19 ساعت: 10:26 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
ارزش يک خواهر را،از کسي بپرسکه آن را ندارد.
ارزش ده سال را،از زوج هائي بپرس که تازه از هم جدا شده اند.
ارزش چهار سال را، از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.
ارزش يک سال را،از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهائي مردود شده است.
ارزش يک ماه را،از مادري بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است.
ارزش يک هفته را،از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.
ارزش يک ساعت را،عاشقاني بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.
ارزش يک دقيقه را،از کسي بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.
ارزش يک ثانيه را،از کسي بپرس که از حادثه اي جان سالم به در برده است.
ارزش يک ميلي ثانيه را، از کسي بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است.
زمان براي هيچکس صبر نمي کند. قدر هر لحظه خود را بدانيد. قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.
براي پي بردن به ارزش يک دوست، آن را از دست بده.
ارزش ده سال را،از زوج هائي بپرس که تازه از هم جدا شده اند.
ارزش چهار سال را، از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.
ارزش يک سال را،از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهائي مردود شده است.
ارزش يک ماه را،از مادري بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است.
ارزش يک هفته را،از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.
ارزش يک ساعت را،عاشقاني بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.
ارزش يک دقيقه را،از کسي بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.
ارزش يک ثانيه را،از کسي بپرس که از حادثه اي جان سالم به در برده است.
ارزش يک ميلي ثانيه را، از کسي بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است.
زمان براي هيچکس صبر نمي کند. قدر هر لحظه خود را بدانيد. قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.
براي پي بردن به ارزش يک دوست، آن را از دست بده.
تاريخ: 85/03/13 ساعت: 0:28 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
سو گل بي مثال من حالا که مرده حرمتم به پاس کهنه عشق ما دست مرا رها مکن .
رنگ مشو ، سنگ مشو، وارد اين جنگ مشو ، به حرمت عاطفه ها دست مرا رها مکن .
چشم مرا گرفته اي ذهن مرا گرفته اي قلب مرا گرفته اي روح مرا گرفته اي ،
قابل اگر تو را بود جان مرا زمن بگير ولي به خاطر خدا دست مرا رها مکن .
پا به سرم گذاشتي تا برسي به آسمان ، حال اگر رسيده اي به جايگاه آن چنان
يک نظري به ما بکن نظر به خاک پا بکن به خاطر اقاقيا دست مرا رها مکن .
با تو چو درگير شدم در قل و زنجير شدم ، هي زبر و زير شدم از همه کس سير شدم
حال اگر پير شدم سخت زمين گير شدم به حرمت جوانه ها دست مرا رها مکن .
اگر بود به ياد تو مثال شمع سوختم به پاي تو براي تو به پاي وعده هاي تو
در اين دو روز ما بقي که بي فروغ گشته ام به خاطر ستاره ها دست مرا رها مکن .
خار شدم زار شدم بي کس و بيمار شدم تا که تو تنها نشوي بي کس و رسوا نشوي
اگر ز خود گذشته ام تا برسي به خويشتن به حرمت گذشته ها دست مرا رها مکن .
اي گل من خام مشو ساکن اوهام مشو در دل اين دام مشو ز عشق نا کام مشو
اگر چه من کهنه شدم ،پشت به کهنه ها مکن به خنجر بهانه ها دست مرا رها مکن
به من نظر نمي کني ز خود گذر نمي کني وزين غرور و ظلم خود دمي حذر نمي کني
چو فکر جغد شوم را ز سر بدر نمي کني به خلوت خرابه ها دست مرا رها مکن .
فکر مرا رها بکن روح مرا رها بکن ولي به خاطر خدا دست مرا رها مکن
رنگ مشو ، سنگ مشو، وارد اين جنگ مشو ، به حرمت عاطفه ها دست مرا رها مکن .
چشم مرا گرفته اي ذهن مرا گرفته اي قلب مرا گرفته اي روح مرا گرفته اي ،
قابل اگر تو را بود جان مرا زمن بگير ولي به خاطر خدا دست مرا رها مکن .
پا به سرم گذاشتي تا برسي به آسمان ، حال اگر رسيده اي به جايگاه آن چنان
يک نظري به ما بکن نظر به خاک پا بکن به خاطر اقاقيا دست مرا رها مکن .
با تو چو درگير شدم در قل و زنجير شدم ، هي زبر و زير شدم از همه کس سير شدم
حال اگر پير شدم سخت زمين گير شدم به حرمت جوانه ها دست مرا رها مکن .
اگر بود به ياد تو مثال شمع سوختم به پاي تو براي تو به پاي وعده هاي تو
در اين دو روز ما بقي که بي فروغ گشته ام به خاطر ستاره ها دست مرا رها مکن .
خار شدم زار شدم بي کس و بيمار شدم تا که تو تنها نشوي بي کس و رسوا نشوي
اگر ز خود گذشته ام تا برسي به خويشتن به حرمت گذشته ها دست مرا رها مکن .
اي گل من خام مشو ساکن اوهام مشو در دل اين دام مشو ز عشق نا کام مشو
اگر چه من کهنه شدم ،پشت به کهنه ها مکن به خنجر بهانه ها دست مرا رها مکن
به من نظر نمي کني ز خود گذر نمي کني وزين غرور و ظلم خود دمي حذر نمي کني
چو فکر جغد شوم را ز سر بدر نمي کني به خلوت خرابه ها دست مرا رها مکن .
فکر مرا رها بکن روح مرا رها بکن ولي به خاطر خدا دست مرا رها مکن
تاريخ: 85/02/16 ساعت: 1:54 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
وقتي گريه کردم گفتند بچه اي وقتي خنديدم گفتند ديوونه اي وقتي جدي بودم گفتند مغروري وقتي شوخي کردم گفتند سنگين باش وقتي حرف زدم گفتند پر حرفي وقتي ساکت شدم گفتند عاشقي حالا هم که عاشقم مي گويند: گناهه
تاريخ: 85/02/10 ساعت: 13:59 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
تمام توانش را جمع كرد تا از سنگ بالا برود .فقط چند قدم مانده بود ... بالاخره رسيد حالا در بالا ترين نقطه ي دنيا ايستاده بود . با غرور پشت سرش را نگاه كرد . بله ! اينجا بلند ترين جاي جهان بود . بادي به غبغب انداخت و رو به جهان زير پايش فرياد زد :
آهاي به من نگاه كنيد ديگر بالا تر از من چيزي مي بينيد ؟! چه كسي جز من توان چنين كاري را داشت ؟ اين من هستم تنهاي تنها در اوج !
پرنده در حالي كه چوب كوچكي در منقار داشت با نگراني به پايين خيره شد . بازهم يك مزاهم ديگر روي لانه نيمه كاره اش ايستاده بود.
آهاي به من نگاه كنيد ديگر بالا تر از من چيزي مي بينيد ؟! چه كسي جز من توان چنين كاري را داشت ؟ اين من هستم تنهاي تنها در اوج !
پرنده در حالي كه چوب كوچكي در منقار داشت با نگراني به پايين خيره شد . بازهم يك مزاهم ديگر روي لانه نيمه كاره اش ايستاده بود.
تاريخ: 85/02/07 ساعت: 19:14 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
پيرمردي لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو در اتوبوس نشسته بود . دختري جوان ، روبه روي او چشم از گل ها بر نمي داشت . وقتي به ايستگاه رسيدند پيرمرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و كفت : مي دانم از اين گل ها خوشت آمده ، به زنم ميگويم كه دادمشان به تو . به گمانم او هم خوشحال مي شود.
دختر جوان دسته گل را گرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله هاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك شهر مي شد.
دختر جوان دسته گل را گرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله هاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك شهر مي شد.
تاريخ: 85/02/02 ساعت: 22:42 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.
تاريخ: 85/01/18 ساعت: 16:40 موضوع: متنهاي ادبي
(
نظر)
Copyright 2005 justfoooryou.blogfa.com
Designed By iraNew
حرف اول
خطر کن
وارد بازي شو
چه چيزي از دست ميدهي
با دستهاي تهي آمده ايم
و با دستهاي تهي خواهيم رفت
نه، چيزي نيست که از دست بدهيم
فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشيم
تا ترانه اي زيبا بخوانيم
وفرصت به پايان خواهد رسيد
آري، اينگونه است که هر لحظه مغتنم است
menu
موضوعات
نوشته هاي پيشين
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
پيوند ها
دریای عشق
به قصه دل من گوش میکنی
ایران آرتیست
تازه های ادبی
کشتی گیران
ترانه چین
دانلود آهنگ
تنها عشق من سودابه
گلبرگ های گل اقاقی
سرزمین غزل
به سراغ من اگر می آیید ...
از شبانه تا غريبانه
قسم به شعر تنهايي باران
دقايق عشق
پاييز
تنها ترین دختر
زندگي يعني عشق
غروب عشق
ايران جديد
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
جاده احساس
پروای عشق
ستاره سهیل
ماجرای یک عشق
از سايه هم افتاده ترم
سلطان غم
بزرگان موسيقي سنتي ايران
نوشته ها
مطرود
دل نوشته هاي مونا
سوسوي مهتاب
عشق چيست ؟
صداي دريا
پن تك
احساس
مكانيك قلب هاي تصادفي
نازنين يار
محمد فرخ طلب
بي نشان تر از سكوت
غم جانانه
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
قفس كوچك من
غريب آشنا
جمهوري پرندگان
دنياي كوچك من
پسران اراکی
كلبه عشق
اس ام اس بلاگ
اس ام اسهاي نمونه
عشق هرگز نمي ميرد
به قصه دل من گوش میکنی
ایران آرتیست
تازه های ادبی
کشتی گیران
ترانه چین
دانلود آهنگ
تنها عشق من سودابه
گلبرگ های گل اقاقی
سرزمین غزل
به سراغ من اگر می آیید ...
از شبانه تا غريبانه
قسم به شعر تنهايي باران
دقايق عشق
پاييز
تنها ترین دختر
زندگي يعني عشق
غروب عشق
ايران جديد
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
جاده احساس
پروای عشق
ستاره سهیل
ماجرای یک عشق
از سايه هم افتاده ترم
سلطان غم
بزرگان موسيقي سنتي ايران
نوشته ها
مطرود
دل نوشته هاي مونا
سوسوي مهتاب
عشق چيست ؟
صداي دريا
پن تك
احساس
مكانيك قلب هاي تصادفي
نازنين يار
محمد فرخ طلب
بي نشان تر از سكوت
غم جانانه
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
قفس كوچك من
غريب آشنا
جمهوري پرندگان
دنياي كوچك من
پسران اراکی
كلبه عشق
اس ام اس بلاگ
اس ام اسهاي نمونه
عشق هرگز نمي ميرد
آمار وبلاگ
