حقیرم ولی لایقت میشوم
من عاشق شدن را بلد نیستم
تو یادم بده عاشقت میشوم
راهی بجز گریز برایم نمانده بود.
این عشق اتشین پرازدردوبی امید
به وادی گناه و جنونم کشانده بود ..
رفتم که داغ بوسه ی پرحسرت تو را
با اشکهای دیده زتن شستشو دهم.
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نا گفته ها به خود ابرو دهم.
رفتم مگو .مگو که چرا رفت .ننگ بود
عشق من. نیاز توو سوزو سازه ما .
از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بودبه یکباره راز ما.
رفتم که گم شوم چویکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی....
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارق شوم زکشمکش وجنگ زندگی.
من از دو چشم روشن مستانه گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم ...
از بستر وصال به اغوش سرد هجر
ازرده از ملامت وجدان گریختم .
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی اتش ز من مگیر.
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر.
روح مشوشم که شبی بی خبر زه خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم .
نالان زه گفته ها وپشیمان زه کرده ها
دیدم که راحت زه خود وجدان خود نیستم
به من درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر
ولی من
بجز او عالمی را بردم از یاد...
بت افسونگرم لب بر لبه پیمانه میرقصد
بده ساقی شراب و مست مستم کن
که امشب دلبرم در مجلس بیگانه میرقصد
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام !
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن کا نیفتاده ام هنوز
ای سرنوشت! هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را !
باغ خورشيد پراز چلچله ها گشت بيا سر بزنيم
فصل مهمان شدن پنجره ها يادت هست
پشت در جاي غريبيست بيا در بزنيم
يک نفر باز مرا در خود من مي خواند
پر پرواز نداريم که پرپر بزنيم
باز از مزرعه من بوي علف مي شنوم
جاي پروانه چه خاليست بيا پر بزنيم
می شود اوج بی نهایتها را تصور کرد
می شود آواز یک جیرجیرک را کشید
با شقایق شوخی کرد
می شود تنفس کبوتر را نوشت
بازی کرد با واژه ها
با فصلهای سال
با این گذر عمر که کوتاه است
می شود احساس کرد
عشق یک گنجشک را
یا که بوکرد لبخند صبا را
می شود سوگند خورد
به قلب پاک یک درخت
یا به آرامی یک جنگل زرد
می شود زیبای زیبا فکر کرد
بست عهدی با خدا
می شود تا عرصه تغییر رفت
موج را تسخیر کرد
می شود از ازدحام بی کسی
سخت گریخت
و برای ابرها اشک ریخت
می شود بود نبود را هیچ کرد
اما تا زمانی که تو باشی
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام
گريان در امدي كه او خدا نخواست
غافل كه من بجز تو خدايي نداشتم
اما دريغ و درد نگفتي چرا نخواست
بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
راه دوری است٬و پايی خسته
تيرگی هست٬و چراغی مرده
می کنم٬ تنها٬از جاده عبور
دور ماندند ز من٬ادمها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر امد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر٬صحر نزديک است
هر دم اين بانگ برارم از دل
وای اين شب٬چقدر تاريک است!
منم خسته ترين مغموم دنيا
تويي صادقترين حرف رو لبها
منم غمگين ترين راز تو دلها
تويي زيبا طلوع صبح فردا
منم اينجا غروبي مثل شبها
تويي همچون قناري شاد و شيدا
منم مثل كلاغي رو درختا
تويي آشفته دل مغرور و رعنا
منم همراز و همراه يه رويا
تويي عشق و محبت توي قلبها
منم ديوونه مثل موج دريا
تويي تنها تويي ياد غريبها
منم فرياد بي پايان غمها
تويي شاخه گل سرخ صدفها
منم تنها شقايق توي صحرا
تويي آب زلال اشك چشمها
منم مرداب سرد توي دشتها
تويي عاشقترين تنهاي دنيا
منم خسته ترين مغموم دنيا
يـك ره بگـذر بـر من و بگـذار بميرم
گفتي به تو گر بگذرم از شوق بميري
قربـان سـرت ًٌَُ، بگـذر و بگـذار بمـيرم
مي ميرم و از مردن من آگهيش نيست
يا رب ، كه دعا كرد ، چنين زار بميرم
هر مشكلي آسان شود از مستي و ترسم
سـاغـر شـودم خـالـي و هشـيـار بمـيـرم
بـگـذار كـه از حـسـرت گـلـزار بمـيرم
بر سر ز هما سايه ام افتاد صباحي
باشـد كه در آن سـايـه ي ديـوار بميرم
عاقبت شيشه اميدي را
سخت مغروري و مي سازي سرد
در دلي آتش جاويدي را
ديدمت واي چه ديداري واي...
اين چه ديدار دل آزاري بود
بي گمان برده اي از ياد آن عهد
كه مرا با تو سر و كاري بود
اين چه عشقي ست كه در دل دارم
من از اين عشق چه حاصل دارم
مي گريزي ز من و در طلبت
باز هم كوشش باطل دارم
باز لبهاي عطش كرده من
عشق سوزان تو را مي جويد
مي تپد قلبم و با هر تپشي
عشق سوزان تو را مي جويد
بخت اگر از تو جدايم كرده
مي گشايم گره از بخت چه باك
ترسم اين عشق سرانجام مرا
بكشاند به سراپرده خاك
سنگي و ناشنيده فراموش مي کني
رگبار نوبهاري و خواب دريچه را
از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي کني
دست مرا که ساقه ي سبز نوازش است
با برگهاي مرده هم آغوش مي کني
گمراه تر ز روح شرابي و ديده را
در شعله مي نشاني و مدهوش مي کني
اي ماهي طلايي مرداب خون من
خوش باد مستيت، که مرا نوش مي کني
تو دره ي بنفش غروبي که روز را
بر سينه مي فشاري و خاموش مي کني
در سايه ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سايه از چه سيه پوش مي کني؟
با محبت امتحانم کرد و رفت
آمد و بنشست و، آشوبي بپا
در ميان دودمانم کرد و رفت
آمد و روئي گشود و، شد نهان
نام خود، ورد زبانم کرد و رفت
آمد و او دود شد، من شعله اي
در وجود خود، نهانم کرد و رفت
آمد و برقي شد و، جانم بسوخت
آتشين تر، اين بيانم کرد و رفت
آمدو آيينه گردانم بشد
طوطي بي همزبانم کرد و رفت
آمد و قفل از دهانم بر گشود
چشمه ي آب روانم کرد و رفت
آمدو تيري زد و، شد ناپديد
همچنان صيدي نشانم کرد و رفت
آمد و چون آفتي در من فتاد
سر به سوي آسمانم کرد و رفت
مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني
مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفته را تو مو به مو از بر كني
مي رسد روزي كه بي من سر كني
مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني
مي رسد روزي كه تنها در كنار خاطرم
شعر هاي گفته ام را دو به دو از بر كني
مي رسد روزي كه در صحراي خشك بي كسي
نامه هاي كهنه ام را با اشكهايت تر كني
مي رسد روزي كه نام تو بميرد بر لبم
ان زمان احساس امروز مرا باور كني.....
سرانجامم به خاکستر نشاندي
ربودي دفتر دل را و افسوس
که سطري هم از اين دفتر نخواندي
گرفتم. عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکي هم فشاندي
گذشت از من ،ولي آخر نگفتي
که بعد از من به اميد که ماندي؟
چشم تو آخر دنياست خودت اينونميدوني
داشتن و نداشتن تو گاهي سخته گاهي ساده
اگه راهي اگه بي راه منم و پاي پياده
آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشماي تو
سکوت شيشهء دلم شکسته با صداي تو
آخ که تموم لحظه هام اسم تو يادم مياره
گذشته ها گذشته و هيچ کي گناهي نداره
وقتي با تموم قلبم واسه زندگي ميمرم
تن من ميلرزه اما تو رو از خودم ميگيرم
من بي من، من بي تو من از سايه فراري
ميشم اون حادثه اي که روزي بود و روزگاري
حالا من نه توي غصه نه تو آرزو نه خوابم
اين يک اتفاق سادس چرا دنباله جوابم ؟
می شود اوج بی نهایتها را تصور کرد
می شود آواز یک جیرجیرک را کشید
با شقایق شوخی کرد
می شود تنفس کبوتر را نوشت
بازی کرد با واژه ها
با فصلهای سال
با این گذر عمر که کوتاه است
می شود احساس کرد
عشق یک گنجشک را
یا که بوکرد لبخند صبا را
می شود سوگند خورد
به قلب پاک یک درخت
یا به آرامی یک جنگل زرد
می شود زیبای زیبا فکر کرد
بست عهدی با خدا
می شود تا عرصه تغییر رفت
موج را تسخیر کرد
می شود از ازدحام بی کسی
سخت گریخت
و برای ابرها اشک ریخت
می شود بود نبود را هیچ کرد
اما تا زمانی که تو باشی
مستانه گریه کردم، دریا گریستم
طوفان غم چو داد گلستان دل به باد
بر حال پر پر گلها گریستم
من بودم و خیال تو در نیمه های شب
بر بخت خویش و این دل شیدا گریستم
بیخود شدم ز گریه و رفتم به اشتیاق
معراج دل نمودم و آنجا گریستم
در جستجوی او ، من آواره ابروار
بر کوه و دشت و دامن و صحرا گریستم
بر زورق دلم شب تیره به موج غم
پنهان به آه بود و پیدا گریستم
هر چند نکته سنج و سخن آورم ولیک
شب در خیال لعل شکر خواب گریستم
موسی به عشق روی تو خودش بود تا سحر
تنها ترانه گفتم و تنها گریستم
روي دريا خس نشيند عمق دريا گوهر است
دود اگر بالا نشيند كسر شآن شعله نيست
جاي چشم ابرو نگيرد گر چه او بالاتر است
آهن و فولاد از يك كوره مي آيند برون
آن يكي شمشير گردد وان دگر نعل خر است
كره اسب از نجابت در عقب ماند همي
كره خر از خريت پيش پيش مادر است
شست و شاهد هر دو دعوي بزرگي ميكنند
پس چرا انگشت كوچك لايق انگشتر است؟
که دیگر سراغی ز دریا نگیرند
قرار است چشمان ما بسته گردند
اگر چه پر از آرزوهای پیرند
و بوی جهنم که آید از این شهر
و مردان اینجا چه نا سر به زیرند
تمام فصولی که می آید امسال
بدون شک از ابتدا سردسیرند
بعید است امسال دستان سردم
بدون بهار شما جان بگیرند
و یک سال دیگر گذشت و نفسهام
از این لحظه های پر از غصه سیرند
شب سرد و بی انتهای زمستان
قدمها مردد ولی ناگزیرند
دو خط موازی رسیدن ندارند
دو خط موازی فقط هم مسیرند
فردا مرا چو قصه فراموش مي كني
اين در هميشه در صدف روزگار نيست
مي گويمت ولي تو كجا گوش مي كني
دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت
اي ماه با كه دست در آغوش مي كني ؟
در ساغر تو چيست كه با جرعه نخست
هوشيار و مست را همه مدهوش ميكني
گر گوش ميكني سخني خوش بگويمت
بهتر ز گوهري كه تو در گوش مي كني
جام جهان ز خون دل آشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش مي كني
سايه چو شمع شعله در افكندهاي به جمع
زين داستان كه با لب خاموش مي كني
بازم به جای شب بخیر، گفتی برو خیلی بدی
خیالی نیست عزیز من، هرچی می خوای بگی بگو
لابد کتاب عشقم، تو هم گرفتی پشت رو
واسه منی که عاشقم، حرفای تو یه مرهم
حرفای عشق و عاشقی، سوا نمی شه درهم
خوب می دونم که دوس داری،عشقت پنهون بمونه
قلب منم خوب بلده، قصه ی پنهون بخونه
یادت می یاد چه بی هوا تو قلب من قدم زدی
یادت باشه که قلبت به هیچ کی غیر من ندی
دلم می خواد یه بار دیگه بهم بگی دوسم داری
قول بدی تا ابد باشی،هیچ جوری تنهام نذاری
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
تمام جستجوی دل سوال بی جواب شد
نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد
چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما
هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد
نه شور عارفانه ای نه شوق شاعرانه ای
قرار عاشقانه هم شتاب در شتاب شد
نه فرصت شکایتی نه قصّه و روایتی
تمام جلوه های جان چه آرزو بخواب شد
نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر
نیامدِ به خود دگر که دوره ی شباب شد
در ذهن من عبور نسيم ترانه نيست
ما در اميد ساحل عشقيم روز و شب
هر چند بحر وصال بتان بي كرانه نيست
باغ اميد عشق خزان گشت ، اي دريغ
ديگر به شاخسار جواني جوانه نيست
شب نيست كه از غمت گريه نكنم تا سحر
يا آن كه بر لبم غزل عاشقانه نيست
مرغ دلم به حلقه مويي اسير شد
از بهر اين پرنده مگر آشيانه نيست
از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت
وقتی که پرده پرده دلم را نواختم
از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت
پاییز می وزد و تو لبخند می زنی
اما من از بهار خودم گریه ام گرفت
یک تکه آفتاب برایم بیاورید!
از آسمان تار خودم گریه ام گرفت
من از شمال حوادث عبور خواهم كرد
بلور عشق، از آن سوى شرق دل تابيد
غبار خانه جان، غرق نور خواهد كرد
كسى به وسعت خورشيد مى رسد از راه
در آستان رهش دل صبور خواهم كرد
دلم هزار برابر گرفته از رنگ است
صفاى آيينه ها را مرور خواهم كرد
كنون كه عشق مساوى است با رنجيدن
خطوط طرح بلا را سرور خواهم كرد
شبيه بوى نسيمى، پر از نم باران
به نقش باور هستى عبور خواهم كرد
صداى آبى معراج سخت پيچيده است
به التفاتى و آهى نشور خواهم كرد
چه مى شود كه بگويى تو هم صدا با من
كه در جنوب عواطف ظهور خواهم كرد
ساده نبود كوچ تو از لحظه هام
ساده نبود قصه بي تو بودن
ساده نبود هق هق شب گريه هام
چه ساده دل بريدي اشك منو نديدي
خطي رو خاطرات قشنگمون كشيدي
اما به انتظار برگشتنت مي مونم
شب تاسحر به يادت غزل غزل مي خونم
چه عاشقونه خوندم ، چه بي بهونه رفتي
ناباورانه موندم ، چه بي نشونه رفتي
من بي تو ، تو تنها از تو چي موند بر جا
جز مشتي خاطرات همرنگ خواب و رؤيا
اما به انتظار برگشتنت مي مونم
شب تاسحر به يادت غزل غزل مي خونم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليک با اندوه و با ترديد
روز سوم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من ديوانه ي عاصي
در درونم هاهو مي کرد
مشت بر ديوار ها مي کوفت
روزني را جستجو مي کرد
مي شنيدم نيمه شب در خواب
هايهاي گريه هايش را
در صدايم گوش مي کردم
درد سيال صدايش را
شرمگين مي خواندمش بر خويش
از چه رو بيهوده گرياني
در ميان گريه مي ناليد
دوستش دارم، نميداني
روز ها رفتند و من ديگر
خود نمي دانم کدامينم
آن من سر سخت مغرورم
يا من مغلوب ديرينم
بگذرم گر از پيمان
مي کشد اين غم دگر بارم
مي نشينم،شايد او آيد
عاقبت روزي بديدارم
شب شد،خورشيد رفت
آفتابگردان عاشق،به دنبال آفتاب
آسمان را جستجو کرد
ناگهان
ستاره اي چشمک زد!
گل آفتابگردان ز خجالت پژمرد!!
گل ها خيانت نمي کنند...
یک نفر در گلوی خویش بغض خیسی دارد
بغض کالی دارد یک نفر طرح وداع می کشد روی گل سرخ خیال
سلام به همگي دوستان خوبم ببخشيد از اين كه چند وقتي بود كه نبودم راستش داشتم تدارك ساختن يه وب سايت رو مي دادم البته وقتي كامل شد آدرسشو اينجا ميذارم. در ضمن در قالب وبلاگ هم تغییراتی دادم و اونو با سیستم جدید بلاگفا هماهنگ کردم. امروزم دو تا شعر از سوزان پوليس براتون ميذارم :
عاشقانه همراه من گام بر دار
به من از آن بگو
كه توان گفتنش با ديگري را نداري
با من بخند
آن گاه كه احساس حماقت مي كني
با من گريه كن
آن گاه كه در اوج پريشاني هستي
تمام زيبايي هاي زندگي را
با من شريك باش
و در كنار من
با تمام زشتي هاي زندگي ستيز كن
با من
رويا هايي را بيا فرين تا به دنبال آنها رويم
در شادي هر چه مي كنم
شريك باش
براي رسيدن به آرزوهايمان
ياري ام كن
باآهنگ عشقمان
با من برقص
بيا در سرا سر زندگي با هم گام برداريم
بيا تا قيامت
در هر قدم از اين سفر
يكديگر را
عاشقانه
در آغوش گيريم.
از عاشقي نترس در بخش ادامه:
شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا
تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا
شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم
و با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا
پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني
كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا
شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم
تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا
نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري
تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا
ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من
به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا
براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري
براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا
شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد
تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا
صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من
براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا
پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را
به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا
تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گر
و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آياد
باد وزيدن گرفت ...
قطرات باران به صورتـم حمله ور شدند!
اشکها غافلگير شده بودند.
چه زيبا بود جنگ اشک و باران.
چه زيبا بود استقامت اشک در مقابل هجوم لشگر باران ...!
پس از ديدار تو
همواره شادمان بوده ام
ولي دائم در نگراني
نگران اين كه شايد از من نا اميد شوي
نگران اين كه دوستي مان به پايان برسد
نگران اين كه شايد از بودن با من شاد نباشي
نگران اين كه شايد براي تو اتفاقي بيفتد
عاشق تو شده ام
و شايد نگراني فراوان من
به خاطر عشق من به توست.
آن كه عاشقش هستي
بگذار آن باشم
كه در كوهساران با تو گام بر مي دارد
بگذار آن باشم
كه در كنار تو گل مي چيند
بگذار آن باشم
كه از ژرفاي احساسات خود با او مي گويي
بگذار آن باشم
كه راز هايت را به او مي گويي
بگذار آن باشم
كه در غم به سوي او مي روي
بگذار آن باشم
كه در شادي همراه او مي خندي
بگذار آن باشم
كه تو
عاشقش هستي
و نخواهم دانست کجايي .....
اما
سلام وآرزوي من براي خوشبختي تو
تو را در خواهد يافت
و در بر خواهد گرفت
و احساس خواهي کرد
اندکي شاد تر و اندکي خوشبخت تر
و نخواهي دانست
كه چرا......
غم نبودنِ تو را دوباره آه مي کشم
و روز رفتنِ تو را شب ِ سياه مي کشم
تو رفته اي و من هنوز به اين خوشم که بعد تو
نقاش ِ واژه ها شدم ، تو را چه ماه مي کشم
دلم به فصل جواني در اين زمانه شکست
چو شبنمي که ز منقار بي نشانه شکست
نه شکوه مي کنم از کس،نه شاکي ام ز قضا
که جرم عاشقي اين بود و عاشقانه شکست!
اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا کم است
اکسير من ! نه اينکه مرا شعر تازه نيست
من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است
سرشارم از خيال ولي اين کفاف نيست
در شعر من ، حقيقت يک ماجرا کم است
تا اين غزل شبيه غزلهاي من شود
چيزي شبيه عطر حضور شما کم است
گاهي تو را کنار خود احساس مي کنم
اما چقدر دلخوشي خوابها کم است
قاصدک خوش خبرم روز هاست که نیامده
و من در پشت پنجره تنهایی تو را می خوانم و خاطراتت را
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برایت نمی دانم
روزي خواهي آمد،مي دانم
گريان نمي مانم،خندانم براي ورودت اي عشق
دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش ميخواست ولي
آخرش توي غبارا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختي مي گشت
خودش قفلي رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت
آري دوست داشتن زيباست گر چه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست
بد نيست اگر كمي به هم فكر كنيم در بحبوحه خنده به غم فكر كنيم
بد نيست اگر خانه ما مهماني است به خشت و گل و نفوذ نم فكر كنيم
هر وقت زيادمان دلي مي شكند بدنيست كه يك لحظه به غم فكركنيم
من عاشق وتوهركه دراين عصرغريب بد نيست كمي به هم فكركنيم
سخت مي ترسم كه چشمم تاهميشه تربماند
سخت مي ترسم نگاهم نيزپشت دربماند
بادبرگردد، مرادرخودبپيچد، گربگيرم
از تمام هستي ام يك مشت خاكستربماند
درخيابانهاي بعدازظهرهاي بي هويت
سايه من زير پاي سايه اي ديگر بماند
روي دشت شاخه هاي يك درخت سربريده
ازكبوترهاي باران خورده مشتي پربماند
حلقه دستان خودراوامكن از گردنم تا
در تن مردابي ام يك شاخه نيلوفربماند
از تمام زندگي چيزي نمي خواهم جز اينكه
من بمانم ،باخيال تو،واين دفتر بماند
دفتري كه دست يك ناشرنيالوده است آنرا
دفتري كه دوست دارد باز هم دفتر بماند...
دو تا چشمام همه جا دنبال تـــــــــــــــو مي گرده
با نبـــودنت دلــــم با غصــــه ها ســـر کـرده
شب و روز در پي تـــــــــــو من همه جارو گشتم
يکي گفـت غصه نخور اون داره بر مي گــرده
زندگي با عشق تــــــــــــــو رنگ ديگه داشت برام
رفتـــــــي و بدون تــــــو تلخ شده روز و شبام
دل من با هيــچ کسي نمي تونســــــت خــو بگيــــره
شب و روز منتظر و چشم به رات مونده نگام
کسـي مثل تـــــــــــــونشـــــد کسي مثل تـــــــونــبود
همــــــش از خدا مي خوام که بيــايي زود زود
کاشـــکي مي شـــد دوباره باز همـــــو پيدا بکنيـــم
سفـــــره عشقمـــونو با هــم ديـــــگه وا بکنيـــم
کاش تواين شهــــــر غريب صــــداي آشنــــــــا بياد
دل من هواتو کرده فقطـــــم تــــــو رو مي خواد
کسي مثل تــــــــــو نشــــــــد کسي مثل تــــــــو نبود
همــــــش از خدا مي خوام که بيــايي زود زود
يكي را دوست مي دارم
ولي افسوس كه او هرگز نمي داند
نگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاه من
كه او را دوست مي دارم
ولي افسوس كه او هرگز نگاهم را نمي خواند
به برگ گل نوشتم من كه او را دوست مي دارم
ولي افسوس كه او گل را به زلف كودكي آويخت
تا او را بخنداند
هر چند از آيينه بي رنگ تر است
از خاطر باغچه ها دلم تنگ تر است
بشكن دل بي نواي ما را اي عشق
اين ساز شكسته اش خوش آهنگ تر است
دنبال کسي نگرد که بتوني باهاش زندگي کني
دنبال کسي بگرد که نتوني بدون اون زندگي کني
Copyright 2005 justfoooryou.blogfa.com
Designed By iraNew
حرف اول
خطر کن
وارد بازي شو
چه چيزي از دست ميدهي
با دستهاي تهي آمده ايم
و با دستهاي تهي خواهيم رفت
نه، چيزي نيست که از دست بدهيم
فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشيم
تا ترانه اي زيبا بخوانيم
وفرصت به پايان خواهد رسيد
آري، اينگونه است که هر لحظه مغتنم است
menu
موضوعات
نوشته هاي پيشين
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
پيوند ها
به قصه دل من گوش میکنی
ایران آرتیست
تازه های ادبی
کشتی گیران
ترانه چین
دانلود آهنگ
تنها عشق من سودابه
گلبرگ های گل اقاقی
سرزمین غزل
به سراغ من اگر می آیید ...
از شبانه تا غريبانه
قسم به شعر تنهايي باران
دقايق عشق
پاييز
تنها ترین دختر
زندگي يعني عشق
غروب عشق
ايران جديد
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
جاده احساس
پروای عشق
ستاره سهیل
ماجرای یک عشق
از سايه هم افتاده ترم
سلطان غم
بزرگان موسيقي سنتي ايران
نوشته ها
مطرود
دل نوشته هاي مونا
سوسوي مهتاب
عشق چيست ؟
صداي دريا
پن تك
احساس
مكانيك قلب هاي تصادفي
نازنين يار
محمد فرخ طلب
بي نشان تر از سكوت
غم جانانه
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
قفس كوچك من
غريب آشنا
جمهوري پرندگان
دنياي كوچك من
پسران اراکی
كلبه عشق
اس ام اس بلاگ
اس ام اسهاي نمونه
عشق هرگز نمي ميرد
آمار وبلاگ
