تبليغاتX
فقط به خاطر تو
سلام دوستان امروز تصمیم گرفتم یکی از داستان هایی رو که خودم واقعا عاشقش هستم رو واستون پست کنم . لطفا داستان کامل رو در قسمت ادامه مطلب بخونید :

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روي دکمه هاي پيانو.
صداي موسيقي فضاي کوچيک کافي شاپ رو پر کرد.
روحش با صداي آروم و دلنواز موسيقي، موسيقي که خودش خلق مي‌کرد اوج مي‌گرفت.
مثه يه آدم عاشق، يه ديوونه، همه وجودش توي نت‌هاي موسيقي خلاصه مي‌شد.
هيچ کس اونو نمي‌ديد.
همه، همه آدمايي که مي‌اومدن و مي‌رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز مي‌کردن، فقط براشون شنيدن يه موسيقي مهم بود.
از سکوت خوششون نميومد.
اونم مي‌زد.
غمناک مي‌زد، شاد مي‌زد، واسه دلش مي‌زد، واسه دلشون مي‌زد.
چشمش بسته بود و مي‌زد.
صداي موسيقي براش مثه يه دريا بود.
بدون انتها، وسيع و آروم.

يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقي کرد.
يه دختر با يه مانتوي سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود.


ادامه مطلب
 
  تاريخ: 85/09/04 ساعت:  22:55 موضوع: داستان بلند ( نظر)

Copyright 2005 justfoooryou.blogfa.com
Designed By iraNew
 

        حرف اول

زندگي سخت ساده است
خطر کن
وارد بازي شو
چه چيزي از دست ميدهي
با دستهاي تهي آمده ايم
و با دستهاي تهي خواهيم رفت
نه، چيزي نيست که از دست بدهيم
فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشيم
تا ترانه اي زيبا بخوانيم
وفرصت به پايان خواهد رسيد
آري، اينگونه است که هر لحظه مغتنم است

 

        menu


 

        موضوعات


 

        نوشته هاي پيشين


 

        پيوند ها


 

        آمار وبلاگ