این آیندۀ لعنتی تمام ذهنمو مشغول خودش کرده، قبلا کمتر راجع بهش فکر میکردم ولی این اواخر برام مثل یه کابوس شده ، اینکه در آینده چه اتفاقی میفته یا اینکه 20 سال دیگه من کجام یا اون موقع اصلا هستم یا نه خیلی برام مهم شده اخیرا.
پی نوشت:
باید ببخشید منو که چند ماهی یه بار به این دفترچه خاطرات کهنه دیجیتالی سر میزنم دیگه عادت کردم دیگه وقتی دلم میگیره واسه درد دل جایی بهتر از اینجا پیدا نمیکنم.
معذرت میخوام که زیاد وقت نمیکنم به اینجا سر بزنم ولی در این ساعات پایان سال 88 تصمیم گرفتم حتما یه تبریک به همگی دوستانم که تا به حال منو تحمل کردند و منت گذاشتن بر من بگم.
همیشه توی لحظات حساس زندگیم دوست دارم بدونم که دقیقا در این لحظه جاهای دیگه چه اتفاقی در حال افتادنه ، یکی از این لحظات حساس زندگیم لحظه تحویل سال نوست که دوست دارم توی اون لحظه به یاد خیلیها باشم ؛ از جمله کسانی که توی اون لحضه توی بیمارستانها هستند ،اون کسانی که در اون لحظه بی سرپناهن، سربازایی که کیلومترها دورتر از خونه مشغول به خدمت به کشورشون هستن تو اون لحظه چقدر دلشون تنگه؟ اون بچه کوچولوهه که وقتی من دنبال یه لباس شیک و گرون قیمت میگشتم التماسم میکرد ازش دعای جوشن کبیر بخرم توی اون لحظات کجاست؟ اون ماهی قرمزهایی که کسی واسه عید نخریدشون چه بلایی سرشون میاد؟
تموم کسانی که دوستشون داشتم و الان در بینمون نیستن یا کسانی که دوستشون دارم و هستن، ولی از من بیخبرن، آیا توی لحظه تحویل سال نو به من فکر میکنن؟
چند ساعتی به تحویل سال جدید باقی نمونده ولی بیاین توی لحظات زیبای سال نو به فکر تمام اونا باشیم، بیاین امسال وقتی که سال تحویل شد پدر و مادرمون رو با چشمای بسته و با تمام وجود ببوسیم. از ته ته ته دل...
احساس میکنم شبیه آدم آهنی شدم، زندگی بدون عشق یه جور روزمرگی داغون کننده در پی داره یعنی فکرت آزاد میشه، اونقدر آزاد میشه که احساس میکنی به یه جور خلاء رسیدی، خلائی که توش هیج صدایی از عشق، تاپ و توپ قلبت، یا صدای قدمهایی که با نزدیک شدنشون کل سلولهای بدنت به لرزه میافته شنیده نمیشه.
گاهی وقتا دلم باز واسه اون روزا تنگ میشه که توی اون کوچه خلوت مسیری به اون بلندی
رو چطور با صحبتهامون کنار هم قدم به قدم طی میکردیم ، ولی راستش میترسم از
بیوفاییها از دلشکستنها از رفتن و دیگه برنگشتن ها، آره فکر میکنم دارم به
همین خلاء عادت میکنم شاید دیگه طاقتشو نداشته باشم ، شایدم دیگه از من گذشته...
ولی:
از همه این حرفا گذشته روز ولنتاین رو به همه عاشقان تبریک میگم و دوست دارم که
همه قدر این لحظات کنار هم بودن رو بدونید.
ولی یه وقتایی هم هست که دیگه خیلی درمونده میشی و حس می کنی که دردتو به هیچ کس نمیتونی بگی و آرزو میکنی که کاش یه عشقی داشتی که میتونستی هر چی که توی دلت هست براش بگی و دست تو دست هم دیگه چند قدمی باهاش راه بری و اونوقته که تمام غصه های دنیا میشه یه بغز بزرگ و تو گلوت آروم میترکه...
حالا تو كربلاست ، يه كم دير ولي به هر حال اونجاست ، مي دونم كه سر از پا نمي شناسه ، حالا به آرزوش رسيده . با خانمش هر دو فردا ميرن زيارت سالار شهيدان .
كربلايي التماس دعا
من از اون آسمون آبي ميخوام
من از اون شبهاي مهتابي ميخوام
دل من از خاطرات بد جدا
من از اون وقتاي بي تابي ميخوام
من ميخوام يه دسته گل به آب بدم
آرزو هامو به يك حباب بدم
آرزومندانه دزديده نگاهي كرد و رفت
مي توان از گردش گيتي به آساني گذشت
زندگي با گردش چشم سياهي كرد و رفت
مي توان با همتي يكجا دل از دنيا بريد
مي توان با ناله اي سودابه آ هي كرد و رفت
مي توان ازادگي از مردم افتاده جست
خويشتن را تكيه گاهي كردورفت
مي توان بودو به درد بي كسي ها خو گرفت
كي توان هر نا كسي را تكيه گاهي كردو رفت
و به اين مي انديشم که چقدر به تو نياز دارم
آه، مرا فرصتي ده تا بار دگر تو را نگاه کنم
اگر مي دانستم که......
آن آخرين باري است که با تو هستم
در بر مي گرفتمت و هرگز اجازه نمي دادم؛بروي
عزيزم،اندکي مهربان باش
از تو تمنا مي کنم
بگذار نشانت دهم که چقدر دوستت دارم
اين حقيقت دارد
دلتنگ براي نوازشت هستم
و همچنان دوستت دارم
در اينجا روز ديگري مي آيد
و نمي دانم آيا مي توانم آنرا به سر برم يا نه!
آه،فهميدم که رها بودن بسيار آزار دهنده است
از دردي گريزانم
و هرگز نمي خواهم آنرا با خود داشته باشم
آه، چقدر به تو نياز دارم تا آنرا از من برهاني
هميشه فکر مي کردم بايد بر تو چيره شوم
اما حالا مي دانم که واقعا قدرت اين کار را ندارم
اگر فقط مي توانستم به تو بفهمانم
براي شروعي ديگر دنيا را نثارتو مي کنم
در دل غربت زده غم لانه كرده
غم فضاي سينه را آكنده كرده
تا به كي در اين قفس تنها بمانم
لحظه ها را شوق تو پاينده كرده
( شعر از خودم )
سهل است در اين دنيا انكار فراموشي
هر كس كه مرا بيند گويد ز چه خاموشي
مي سوزم و مي سازم با غربت و با دوري
سخت است ولي اينجا با غصه هم آغوشي
چشمم شده بر ساعت خيره كه چرا كند است
گويند مرا هر دم بيهوده ز چه مي كوشي
( شعر از خودم )
زندگی سخت جاریست اینجا که منم
لحظه ها سخت اینجا در گذرند
آسمان ابریست سخت میبارد
و زمین سخت اینجا پر چمن است
دل من سخت تنگ است اینجا
دل روزگار ز سنگ است اینا
در و دیوار ها چو زندان بلند
روزنه نور چه تنگ است اینجا
( شعر از خودم )
سفري در راه است
راه هم طولاني
و دلتنگي من
به اندازه ي راه سفرم
آسمان يك رنگ است هر كجا من باشم
و چمن ها سبزند
زير پاهاي من
من به گذر ثانيه ها معتقدم
پائيز را مي فهمم
مرگ گنجشگ كنار جاده
يا سقوط برگي زرد به ته يك چاله
همه را مي فهمم
و به خود مي گويم
زندگي هر جا هست
پيش پاهاي من است
مينهم پاي در اين راه سفر
زندگي مال من است
( شعر از خودم )
یه نفر میاد که دلم داره هواش
تو گوش دلم پیچیده زنگ صداش
خورشید نگاش اگه نتابه تو شب سیامون
در قطب ظلمت یخ آجين ميشه كوير دلامون
آه اگه نياد اوني كه اسمش رو لب بهاره
اوني كه اسمش آخرين برگ باغ انتظاره
بي تو در تقدير مردابه دلم
خسته تر از روح گردابه دلم
تو بيا كه آخرين برگ مني
آرزوي لحظه مرگ مني
تو بيا كه خسته ام
ز جهان گسسته ام
اي كه اسم تو طلوع باور صبح
آه اگه نياي با خنده از در صبح
وقتي شب ميرسه ، مثل يه همزاد پير
تو گلوم ميشكنه فرياد دستمو بگير
ميرم اما باورم كن كه به دست تو شكستم
ميرم و پر نگاهه جاده ي دل كندن از تو
از تو دل شكسته اما فكر اون چشاي مستم
تو روزاي خالي از عشق كه رواجه دل شكستن
چه خوشا رفتن و رفتن پل پشت سر شكستن
رفتن و تو جاده مردن ، دل به تنهايي سپردن
وقت رفتن سخت اما ، اي خوشا رفتن و رفتن
من براي موندن تو همه تن تشنه ي گفتن
تو نموندي و نديدي ، غم دل شكستن من
تو روزاي خالي از عشق كه رواجه دل شكستن
چه خوشا رفتن و رفتن پل پشت سر شكستن
نميدونم چرا ولي تو يه لحظه تمام خاطرات كم رنگ و سياه و سفيدم از جلوي چشمم گذر كرد :ياد اون روزي افتادم كه با هم رفتيم كافي شاپ و من يادم رفته بود پولامو همرام بيارم و يادم اومد كه تو چطور خودتو زدي به اون راه و اصرار كردي كه حساب كني.
ياد اون روز برفي كه خيابوناي شهرمون پر از برف بود و من منتظر بودم كه تو يه كمي ليز بوخوري تا من واسه يه لحظه دستاتو بگيرم و لي همش خودم ليز ميخوردم .
ياد اون روزا كه اينقدر بهت مي گفتم دوستت دارم كه ديگه خسته شده بودي و بالاخره ياد اون روز آخر كه گفتي ديگه نبايد همديگه رو ببينيم .
كاش امروز نمي ديدمت واقعا حال و هواي ديگه اي دارم ايكاش نمي ديدمت...
مرا از عصر دلتنگي نترسانيد که عمري چشم در راهم
اميدم را ز ياس من نترسانيد که عمري چشم درراهم
هم آوازم شويد ذکري دعايي حاجت خيري
بيايد آن سفر کرده که عمري چشم در راهم
گل گلدان عشق او دگر بال و پري دارد
بگو آيد گلستانم که عمري چشم در راهم
کجاست آن موج نا آرام و آن درياي طوفاني
منم آن صخره ي سنگي که عمري چشم در راهم .
جواني عاشق
با غروري فراوان
نا اميد و شكست خورده از عشق
تمام توانش را جمع كرد تا بالاخره حرف هاي دلش را به تو بگويد
بگويد كه چرا به او دروغ گفتي
چرا او را مدتها بازيچه خود كردي
چرا با كس ديگري بودي و به او نگفتي
و يك دفعه از جا بر خاست
نمي دانست چه وقت روز است
هوا تاريك شده بود
به بهانه اي از خانه بيرون زد
تا سر كوچه مدام فكر مي كرد كه چه بايد بگويد ؟
به باجه تلفن رسيد
مي دانست كه خودت گوشي را بر مي داري
با دستاني لرزان شماره را گرفت...
گوشي را برداشتي آره خودت بودي...
- الو...
- سلام...
- سلام !!! شما ؟
- من...
- من همونم كه هيچ وقت دوستش نداشتي
- اشتباه گرفتي آقا...
و همه چيز تمام شد
و پس از آن كه گوشي را زمين گذاشتي
و نفس راحتي كشيدي
نمي دانستي كه آن شب چگونه به خانه رسيدم...
من براي دل تو آن بهار زيبا
تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده
روزها از پي هم , تو جدا از غم و فارغ از غم
من و غم دست به هم از گذرگاه زمان مي گذريم
تو سراپا شادي غرق در نغمه اين آزادي فارغ از سلسله بند نگاهت بودي
دل بيچاره من , در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
بي خبر گشت اسير
من در انديشه ان فصل بهار در زمستاني سرد
با دلي رفته ز دست زير لب مي گويم
كاش مي شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من
تو تنها اميد دل نا اميد من
كاش مي شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من
تو بمان تا نميرد دل من
حيف مي دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت
در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
دل مجنون مرا زير پا مي نهي و مي گذري
امروز حس عجيبي دارم تو يه حال و هواي ديگه ام ، قراره فردا اسباب كشي كنيم آخه خونمون رو عوض كرديم و اين آخرين پستيه كه از اين اينجا براتون مينويسم . راستش خيلي بهش عادت كردم ، با تمام خاطرات خوب و بدش دوستش دارم . مخصوصا همين اتاق كوچولوي خودمو كه هميشه خيلي تاريكه با اون پنجره قشنگش كه اونقدر بالاست كه حتي دستم بهش نميرسه . محله ... با اون بچه هاي با صفاش ، همبازي هاي بچگيم ، چطور ازشون دل بكنم ، خيلي سخته . خداحافظ كوچه، بچه ها ، خاطره ها ...
ياد باد ياد گذشته شاد باد
اين دل زرد و تهي در حسرت ديدار باد
ياد روزايي كه كوچه زير سايه تنم بود
مهربون درخت عاشق مست عطر نفسم بود
سهم من از بوسه باد
چي بگم اي داد و بي داد
همه زردي و تباهي
مردن و رفتن از ياد
سعي ميكنم تو خونه جديد در اولين فرصت براتون بنويسم و از حال و هواي اونجا بگم .
ميروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم ، تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زینهمه خواهش بیجا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم
زتو،ای جلوه امید محال
میبرم زنده بگورش سازم
تا از این پش نکند یاد وصال
مي روم، می روم اما
اما بی تو چگونه ؟
اي كه نیاز ساده ی من
تنها شنیدن صدای تو بود
تو دریغ کردی
و من نوشتم
نوشتم که تو مهربان
و من در انتظار
و من در انتظار
و من در انتظار... ولي
ميروم خسته و افسرده و زار
فاصله بين ما خيلي زياد شده ، شايد وقتي دارم اينا رو مينويسم تو كيلومتر ها دورتر اصلا منو يادت رفته باشه و مطمئنم كه هيچ وقت مطالب منو نمي خوني واسه همينم هست كه دارم با خيال راحت درد دل ميكنم . راستي امروز دوباره يه سري به شاخه گلي كه بهم داده بودي زدم ، تمام خاطراتم دوباره زنده شد نميدونم چرا از ذهنم بيرون نميرن ، هر كاري ميكنم نميتونم فراموششون كنم .
بگذريم ... هر جا كه هستي تولدت مبارك
يه روز توي دريا كه خيلي وقت بود كه ساكن مونده بود يه موج داشت حركت ميكرد . بقيه آبهاي ساكن به اون گفتن كه تو واسه چي اين قدر ميري و بر ميگردي خب تو هم مثل ما باش آرام و ساكن ، ميدونين موج چي جوابشونو داد:
هستم اگر مي روم گر نروم نيستم
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطرات شيرين ، خاطرات مغشوش
يكنفر در شب كام ، يك نفر در دل خاك
يكنفر همدم خوشبختي هاست
يكنفر همدم و همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد
وز سر تخت مراد پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم ، همگي همسفريم
تا ببينيم كجا ، باز كجا چشممان بار دگر رو به هم باز شود
در جهاني كه در آن راه ندارد اندوه
زندگي با همه معني خويش از نو آغاز شود
برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد
برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد..دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگری است
میدانی خواستم نفرینت کنم ...نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید
اما نتوانستم...نتوانستم
بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد
آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...دلی که روزگاری برای تو می تپید
دوباره خواستم نفرین کنم اما اینبار او را.....او که تو عاشقش بودی....
اما گناه او چیست ؟
او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را می خواستی و من را نه!!
میدانی نه گناه توست نه گناه او
هر چه هست تقصیر دل من است
دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت باش
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی
عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
با چراغی همه جا گشتمو گشتم در شهر
هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عابقت با قلم شرم نوشتند نشد
مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی دوایش آتش است
امید وارم از شعر امروز لذت ببرین:
ای دیر به دست آمده بس زود برفتی آتش زدی اندرمن و چون دود برفتی
چون آرزوی تنگ دلان دیر رسیدی چون دوستی سنگ دلان زود برفتی
زان پیش که در باغ وصال تو دل من از داغ فراق تو بر آسود برفتی
ناگشته من از بند تو آزاد بجستی ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی
آهنگ به جان من دل سوخته کردی چون در دل من عشق بیفزود برفتی
ولی این بار همه چیز را تغییر میدهم ، باشاخه گلی سرخ می آیم که این بار تمام عاشقانه هایم را برایت بگویم. اما... اما آیا تو می آیی ؟
آه چقدر این متن رو دوست دارم:
سالها بعد ياد تو از خاطرم خواهد گذشت
و نخواهم دانست کجايي ...
اما
سلام وآرزوي من براي خوشبختي تو
تو را در خواهد يافت
و در بر خواهد گرفت
و احساس خواهي کرد
اندکي شاد تر و اندکي خوشبخت تر
و نخواهي دانست
كه چرا...
مثل هميشه منتظرم .
Copyright 2005 justfoooryou.blogfa.com
Designed By iraNew
حرف اول
خطر کن
وارد بازي شو
چه چيزي از دست ميدهي
با دستهاي تهي آمده ايم
و با دستهاي تهي خواهيم رفت
نه، چيزي نيست که از دست بدهيم
فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشيم
تا ترانه اي زيبا بخوانيم
وفرصت به پايان خواهد رسيد
آري، اينگونه است که هر لحظه مغتنم است
menu
موضوعات
نوشته هاي پيشين
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
پيوند ها
به قصه دل من گوش میکنی
ایران آرتیست
تازه های ادبی
کشتی گیران
ترانه چین
دانلود آهنگ
تنها عشق من سودابه
گلبرگ های گل اقاقی
سرزمین غزل
به سراغ من اگر می آیید ...
از شبانه تا غريبانه
قسم به شعر تنهايي باران
دقايق عشق
پاييز
تنها ترین دختر
زندگي يعني عشق
غروب عشق
ايران جديد
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
جاده احساس
پروای عشق
ستاره سهیل
ماجرای یک عشق
از سايه هم افتاده ترم
سلطان غم
بزرگان موسيقي سنتي ايران
نوشته ها
مطرود
دل نوشته هاي مونا
سوسوي مهتاب
عشق چيست ؟
صداي دريا
پن تك
احساس
مكانيك قلب هاي تصادفي
نازنين يار
محمد فرخ طلب
بي نشان تر از سكوت
غم جانانه
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
قفس كوچك من
غريب آشنا
جمهوري پرندگان
دنياي كوچك من
پسران اراکی
كلبه عشق
اس ام اس بلاگ
اس ام اسهاي نمونه
عشق هرگز نمي ميرد
آمار وبلاگ
