تبليغاتX
فقط به خاطر تو
 

        گذر زمان

این اواخر احساس میکنم که گذر زمان رو بیشتر دارم احساس میکنم توی سن نوجوونی اصلا این احساس رو نداشتم ولی امروز هر لحظه و دقیقه از زندگیم که میگذره حسرتشو میخورم.

این آیندۀ لعنتی تمام ذهنمو مشغول خودش کرده، قبلا کمتر راجع بهش فکر می‌کردم ولی این اواخر برام مثل یه کابوس شده ، اینکه در آینده چه اتفاقی میفته یا اینکه 20 سال دیگه من کجام یا اون موقع اصلا هستم یا نه خیلی برام مهم شده اخیرا.

پی نوشت:
باید ببخشید منو که چند ماهی یه بار به این دفترچه خاطرات کهنه دیجیتالی سر میزنم دیگه عادت کردم دیگه وقتی دلم می‌گیره واسه درد دل جایی بهتر از اینجا پیدا نمی‌کنم.
 
  تاريخ: 88/05/13 ساعت:  1:48 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        سال نو مبارک

سلام

معذرت می‌خوام که زیاد وقت نمیکنم به اینجا سر بزنم ولی در این ساعات پایان سال 88 تصمیم گرفتم حتما یه تبریک به همگی دوستانم که تا به حال منو تحمل کردند و منت گذاشتن بر من بگم.


همیشه توی لحظات حساس زندگیم دوست دارم بدونم که دقیقا در این لحظه جاهای دیگه چه اتفاقی در حال افتادنه ، یکی از این لحظات حساس زندگیم لحظه تحویل سال نوست که دوست دارم توی اون لحظه به یاد خیلی‌ها باشم ؛ از جمله کسانی که توی اون لحضه توی بیمارستانها هستند ،اون کسانی که در اون لحظه بی سر‌پناهن، سربازایی که کیلومترها دورتر از خونه مشغول به خدمت به کشورشون هستن تو اون لحظه چقدر دلشون تنگه؟  اون بچه کوچولوهه که وقتی من دنبال یه لباس شیک و گرون قیمت می‌گشتم التماسم می‌کرد ازش دعای جوشن کبیر بخرم توی اون لحظات کجاست؟ اون ماهی قرمزهایی که کسی واسه عید نخریدشون چه بلایی سرشون میاد؟


تموم کسانی که دوستشون داشتم و الان در بینمون نیستن یا کسانی که دوستشون دارم و هستن، ولی از من بی‌خبرن، آیا توی لحظه تحویل سال نو به من فکر می‌کنن؟


چند ساعتی به تحویل سال جدید باقی نمونده ولی بیاین توی لحظات زیبای سال نو به فکر تمام اونا باشیم، بیاین امسال وقتی که سال تحویل شد پدر و مادرمون رو با چشمای بسته و با تمام وجود ببوسیم. از ته ته ته دل...


 
  تاريخ: 87/12/30 ساعت:  3:24 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

یادمه که قدیما واسه فرا رسیدن روز ولنتاین از یک ماه قبل برنامه‌ریزی می‌کردم و کلی خشحال بودم که چنین روزی برای ابراز علاقه و عشق وجود داره ، انتخاب هدیه، گرفتن یه شاخه گل رز سرخ و... خلاصه عالمی داشتم واسه خودم ولی حالا تا دیروز نمیدونستم که امروز روز عشاقه، چون دیگه برام مهم نیست، چون دیگه عشقی ندارم، چون کسانی که دوستشون داشتم ارزش عشق ورزیدن رو نداشتن یا شاید من ارزشش رو نداشتم.


احساس میکنم شبیه آدم آهنی شدم، زندگی بدون عشق یه جور روزمرگی داغون کننده در پی داره یعنی فکرت آزاد میشه، اونقدر آزاد میشه که احساس می‌کنی به یه جور خلاء رسیدی، خلائی که توش هیج صدایی از عشق، تاپ و توپ قلبت، یا صدای قدمهایی که با نزدیک شدنشون کل سلولهای بدنت به لرزه می‌افته شنیده نمی‌شه.


گاهی وقتا دلم باز واسه اون روزا تنگ میشه که توی اون کوچه خلوت مسیری به اون بلندی رو چطور با صحبت‌هامون کنار هم قدم به قدم طی میکردیم ، ولی راستش می‌ترسم از بی‌وفایی‌ها از دل‌شکستن‌ها از رفتن و دیگه برنگشتن ها، آره فکر می‌کنم دارم به همین خلاء عادت می‌کنم شاید دیگه طاقتشو نداشته باشم ، شایدم دیگه از من گذشته... ولی:
از همه این حرفا گذشته روز ولنتاین رو به همه عاشقان تبریک می‌گم و دوست دارم که همه قدر این لحظات کنار هم بودن رو بدونید.


 
  تاريخ: 87/11/26 ساعت:  14:7 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        درمونده

بعضی وقتا از این که عشقی ندارم و مجبور نیستم مدام بهش فکر کنم خیلی خوشحالم و وقتی به گذشته فکر می کنم نفس عمیقی میکشم و خیالم راحت میشه و احساس آزادی میکنم.

 ولی یه وقتایی هم هست که دیگه خیلی درمونده میشی و حس می کنی که دردتو به هیچ کس نمیتونی بگی و آرزو میکنی که کاش یه عشقی داشتی که میتونستی هر چی که توی دلت هست براش بگی و دست تو دست هم دیگه چند قدمی باهاش راه بری و اونوقته که تمام غصه های دنیا میشه یه بغز بزرگ و تو گلوت آروم میترکه...
 
  تاريخ: 87/04/05 ساعت:  5:7 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        پیرمرد

از وقتي كه خودش رو شناخت مشغول دادن شهريه دانشگاه بچه هاش بود . كلي زحمت كشيد تا سرمايه اي جمع كنه كه اونم خرج عروسي پسرش كرد خيلي دوست داشت كربلا بره ولي نميشد . برادرها و خواهراش همه يكي دوباري سفر مكه و كربلا رفته بودن ولي اون به خاطر بچه ها نمي تونست بره ،عاشق نوحه و تعزيه بود ولي حالا...

 

حالا تو كربلاست ، يه كم دير ولي به هر حال اونجاست ،‌ مي دونم كه سر از پا نمي شناسه ، حالا به آرزوش رسيده . با خانمش هر دو فردا ميرن زيارت سالار شهيدان .

كربلايي التماس دعا


 
  تاريخ: 87/02/18 ساعت:  23:14 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        وقتاي بي تابي

تمام روزها ، ساعتها ، لحظه ها تكراي شدن . خيلي وقته كه دنبال يه تغييرم ولي نميشه... دلم دوباره هواي اون روزا رو كرده :
من از اون آسمون آبي ميخوام
من از اون شبهاي مهتابي ميخوام
دل من از خاطرات بد جدا
من از اون وقتاي بي تابي ميخوام
من ميخوام يه دسته گل به آب بدم
آرزو هامو به يك حباب بدم
 
  تاريخ: 87/01/28 ساعت:  22:53 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        تکیه گاه

مي توان جامي زد و گا هي گنا هي كرد و رفت
آرزومندانه دزديده نگاهي كرد و رفت
مي توان از گردش گيتي به آساني گذشت
زندگي با گردش چشم سياهي كرد و رفت
مي توان با همتي يكجا دل از دنيا بريد
مي توان با ناله اي سودابه آ هي كرد و رفت
مي توان ازادگي از مردم افتاده جست
خويشتن را تكيه گاهي كردورفت
مي توان بودو به درد بي كسي ها خو گرفت
كي توان هر نا كسي را تكيه گاهي كردو رفت
 
  تاريخ: 86/12/25 ساعت:  22:38 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        تنها

تنها در بسترم آرميده ام
و به اين مي انديشم که چقدر به تو نياز دارم
آه، مرا فرصتي ده تا بار دگر تو را نگاه کنم
اگر مي دانستم که......
آن آخرين باري است که با تو هستم
در بر مي گرفتمت و هرگز اجازه نمي دادم؛بروي
عزيزم،اندکي مهربان باش
از تو تمنا مي کنم
بگذار نشانت دهم که چقدر دوستت دارم
اين حقيقت دارد
دلتنگ براي نوازشت هستم
و همچنان دوستت دارم
در اينجا روز ديگري مي آيد
و نمي دانم آيا مي توانم آنرا به سر برم يا نه!
آه،فهميدم که رها بودن بسيار آزار دهنده است
از دردي گريزانم
و هرگز نمي خواهم آنرا با خود داشته باشم
آه، چقدر به تو نياز دارم تا آنرا از من برهاني
هميشه فکر مي کردم بايد بر تو چيره شوم
اما حالا مي دانم که واقعا قدرت اين کار را ندارم
اگر فقط مي توانستم به تو بفهمانم
براي شروعي ديگر دنيا را نثارتو مي کنم

 
  تاريخ: 86/10/23 ساعت:  14:46 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        دل غربت زده

۲۳/۳/۸۶  اروميه
در دل غربت زده غم لانه كرده
غم فضاي سينه را آكنده كرده
تا به كي در اين قفس تنها بمانم
لحظه ها را شوق تو پاينده كرده
 ( شعر از خودم )
 
  تاريخ: 86/05/29 ساعت:  1:34 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        انکار فراموشی

۱۵/۳/۸۶ ساعت ۰۲:۵۵ اروميه
سهل است در اين دنيا انكار فراموشي
هر كس كه مرا بيند گويد ز چه خاموشي
مي سوزم و مي سازم با غربت و با دوري
سخت است ولي اينجا با غصه هم آغوشي
چشمم شده بر ساعت خيره كه چرا كند است
گويند مرا هر دم بيهوده ز چه مي كوشي
( شعر از خودم )
 
  تاريخ: 86/04/29 ساعت:  17:12 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

۲۱/۲/۸۶  ساعت ۲ بامداد

زندگی سخت جاریست اینجا که منم

لحظه ها سخت اینجا در گذرند

آسمان ابریست سخت میبارد

و زمین سخت اینجا پر چمن است

دل من سخت تنگ است اینجا

دل روزگار ز سنگ است اینا

در و دیوار ها چو زندان بلند

روزنه نور چه تنگ است اینجا

( شعر از خودم )


 
  تاريخ: 86/03/23 ساعت:  11:40 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        سفر

غروب شنبه هشتم ارديبهشت ماه ۱۳۸۶

سفري در راه است
راه هم طولاني
و دلتنگي من
به اندازه ي راه سفرم
آسمان يك رنگ است هر كجا من باشم
و چمن ها سبزند
زير پاهاي من
من به گذر ثانيه ها معتقدم
پائيز را مي فهمم
مرگ گنجشگ كنار جاده
يا سقوط برگي زرد به ته يك چاله
همه را مي فهمم
و به خود مي گويم
زندگي هر جا هست
پيش پاهاي من است
مينهم پاي در اين راه سفر
زندگي مال من است

( شعر از خودم )


 
  تاريخ: 86/02/08 ساعت:  17:6 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        آخرين برگ

متن آهنگي از منوچهر طاهر زاده كه بسياز از اون خاطره دارم به نام آخرين برگ رو براي آخرين برگ وبلاگ در سال ۸۵ انتخاب كردم .اميدوارم بپسنديد و سال خوبي رو در پيش داشته باشيد.

یه نفر میاد که دلم داره هواش

تو گوش دلم پیچیده زنگ صداش

خورشید نگاش اگه نتابه تو شب سیامون

در قطب ظلمت یخ آجين ميشه كوير دلامون

آه اگه نياد اوني كه اسمش رو لب بهاره

اوني كه اسمش آخرين برگ باغ انتظاره

بي تو در تقدير مردابه دلم

خسته تر از روح گردابه دلم

تو بيا كه آخرين برگ مني

آرزوي لحظه مرگ مني

تو بيا كه خسته ام

ز جهان گسسته ام

اي كه اسم تو طلوع باور صبح

آه اگه نياي با خنده از در صبح

وقتي شب ميرسه ، مثل يه همزاد پير

تو گلوم ميشكنه فرياد دستمو بگير


 
  تاريخ: 86/01/01 ساعت:  1:38 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

زير بار كوله بار خاطرات تو شكستم
ميرم اما باورم كن كه به دست تو شكستم
ميرم و پر نگاهه جاده ي دل كندن از تو
از تو دل شكسته اما فكر اون چشاي مستم
تو روزاي خالي از عشق كه رواجه دل شكستن
چه خوشا رفتن و رفتن پل پشت سر شكستن
رفتن و تو جاده مردن ، دل به تنهايي سپردن
وقت رفتن سخت اما ، اي خوشا رفتن و رفتن
من براي موندن تو همه تن تشنه ي گفتن
تو نموندي و نديدي ، غم دل شكستن من
تو روزاي خالي از عشق كه رواجه دل شكستن
چه خوشا رفتن و رفتن پل پشت سر شكستن
 
  تاريخ: 85/12/18 ساعت:  9:41 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        باز هم تو

امروز دوباره ديدمش ، بعد از چند سال ، يكدفه خشكم زد ، اونم تا من ديدمش روشو برگردوند نمي دونم شايدم منو نديد . هموني كه سالهاست دارم واسش مي نويسم و خودش نميدونه . هموني كه شايد اولين نفري بود كه واقعا دوستش داشتم و هنوز هم دارم و شايد كسي كه ديگه هيچ وقت نتونم فراموشش كنم  .
نميدونم چرا ولي تو يه لحظه تمام خاطرات كم رنگ و سياه و سفيدم از جلوي چشمم گذر كرد :ياد اون روزي افتادم كه با هم رفتيم كافي شاپ و من يادم رفته بود پولامو همرام بيارم و يادم اومد كه تو چطور خودتو زدي به اون راه و اصرار كردي كه حساب كني.
ياد اون روز برفي كه خيابوناي شهرمون پر از برف بود و من منتظر بودم كه تو يه كمي ليز بوخوري تا من واسه يه لحظه دستاتو بگيرم و لي همش خودم ليز ميخوردم .
ياد اون روزا كه اينقدر بهت مي گفتم دوستت دارم كه ديگه خسته شده بودي و بالاخره ياد اون روز آخر كه گفتي ديگه نبايد همديگه رو ببينيم .
كاش امروز نمي ديدمت  واقعا حال و هواي ديگه اي دارم  ايكاش نمي ديدمت...
 
  تاريخ: 85/10/30 ساعت:  18:55 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        دل تنگم

بچه ها این چند وقته خبر فوت ناصر عبدللهی واقعا غافل گیرم کرده واقعا ناراحتم.لحظه در سوگ تو غمناكترين مرثيه را مي خواند و تو آواز بزرگ جهش حنجره را به گلو خشكاندي و تو هر گز نگشادي قلمت را به هواداري دل و به افسانه سپردي تو مرا ...

مرا از عصر دلتنگي نترسانيد که عمري چشم در راهم
اميدم را ز ياس من نترسانيد که عمري چشم درراهم
هم آوازم شويد ذکري دعايي حاجت خيري
بيايد آن سفر کرده که عمري چشم در راهم
گل گلدان عشق او دگر بال و پري دارد
بگو آيد گلستانم که عمري چشم در راهم
کجاست آن موج نا آرام و آن درياي طوفاني
منم آن صخره ي سنگي که عمري چشم در راهم .
 
  تاريخ: 85/10/07 ساعت:  22:11 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

5 سال پيش
جواني عاشق
با غروري فراوان
نا اميد و شكست خورده از عشق
تمام توانش را جمع كرد تا بالاخره حرف هاي دلش را به تو بگويد
بگويد كه چرا به او دروغ گفتي
چرا او را مدتها بازيچه خود كردي
چرا با كس ديگري بودي و به او نگفتي
و يك دفعه از جا بر خاست
نمي دانست چه وقت روز است
هوا تاريك شده بود
به بهانه اي از خانه بيرون زد
تا سر كوچه مدام فكر مي كرد كه چه بايد بگويد ؟
به باجه تلفن رسيد
مي دانست كه خودت گوشي را بر مي داري
با دستاني لرزان شماره را گرفت...
گوشي را برداشتي  آره خودت بودي...
- الو...
- سلام...
- سلام !!!‌ شما ؟
- من...
- من همونم كه هيچ وقت دوستش نداشتي
- اشتباه گرفتي آقا...
و همه چيز تمام شد
و پس از آن كه گوشي را زمين گذاشتي
و نفس راحتي كشيدي
نمي دانستي كه آن شب چگونه به خانه رسيدم...
 
  تاريخ: 85/09/18 ساعت:  10:19 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

تو براي دل من آن غروب غمگين آن سكوت سنگين
من براي دل تو آن بهار زيبا
تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده
روزها از پي هم , تو جدا از غم و فارغ از غم
من و غم دست به هم از گذرگاه زمان مي گذريم
تو سراپا شادي غرق در نغمه اين آزادي فارغ از سلسله بند نگاهت بودي
دل بيچاره من , در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
بي خبر گشت اسير
من در انديشه ان فصل بهار در زمستاني سرد
 با دلي رفته ز دست زير لب مي گويم
كاش مي شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من
 تو تنها اميد دل نا اميد من
كاش مي شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من
 تو بمان تا نميرد دل من
حيف مي دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت
در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
دل مجنون مرا زير پا مي نهي و مي گذري

 
  تاريخ: 85/07/21 ساعت:  21:17 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        اسباب كشي

سلام به همگي دوستان .
امروز حس عجيبي دارم تو يه حال و هواي ديگه ام ، قراره فردا اسباب كشي كنيم آخه خونمون رو عوض كرديم و اين آخرين پستيه كه از اين اينجا براتون مينويسم . راستش خيلي بهش عادت كردم ، با تمام خاطرات خوب و بدش دوستش دارم . مخصوصا همين اتاق كوچولوي خودمو كه هميشه خيلي تاريكه با اون پنجره قشنگش كه اونقدر بالاست كه حتي دستم بهش نميرسه . محله ... با اون بچه هاي با صفاش ، همبازي هاي بچگيم ،‌ چطور ازشون دل بكنم ، خيلي سخته . خداحافظ كوچه، بچه ها ، خاطره ها ...


ياد باد ياد گذشته شاد باد 
اين دل زرد و تهي در حسرت ديدار باد
ياد روزايي كه كوچه زير سايه تنم بود
مهربون درخت عاشق مست عطر نفسم بود
سهم من از بوسه باد
چي بگم اي داد و بي داد
همه زردي و تباهي
مردن و رفتن از ياد

سعي ميكنم تو خونه جديد در اولين فرصت براتون بنويسم و از حال و هواي اونجا بگم .

 


 
  تاريخ: 85/03/30 ساعت:  1:26 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        مي روم

خسته ام ، خسته ، از اين انتظار ، از اين تكرار ...

 


ميروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
 می برم ، تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زینهمه خواهش بیجا و تباه
 میبرم تا ز تو دورش سازم
زتو،ای جلوه امید محال
میبرم زنده بگورش سازم
تا از این پش نکند یاد وصال
 مي روم، می روم اما
اما بی تو چگونه ؟
اي كه  نیاز ساده ی من
تنها شنیدن صدای تو بود
تو دریغ کردی
و من نوشتم
نوشتم که تو مهربان
و من در انتظار
و من در انتظار
و من در انتظار... ولي
ميروم خسته و افسرده و زار


 
  تاريخ: 85/03/04 ساعت:  17:10 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        روز تولد تو

توي تقويم دلم روز تولد تو به عنوان يكي از وقايع مهم ثبت شده و اونجا نوشتم تولد اوني كه عاشقم كرد . هيچ وقت يادم نميره ، حتي شده كه چند بار روز تولد خودمو هم يادم بره ولي مال تو رو هرگز. يادمه اولين بار تولدتو تو چت بهت تبريك گفتم ( يادش بخير چقدر واست شكلكهاي خنده دار فرستادم ).
فاصله بين ما خيلي زياد شده ، شايد وقتي دارم اينا رو مينويسم تو كيلومتر ها دورتر اصلا منو يادت رفته باشه و مطمئنم كه هيچ وقت مطالب منو نمي خوني واسه همينم هست كه دارم با خيال راحت درد دل ميكنم . راستي امروز دوباره يه سري به شاخه گلي كه بهم داده بودي زدم ، تمام خاطراتم دوباره زنده شد نميدونم چرا از ذهنم بيرون نميرن ، هر كاري ميكنم نميتونم فراموششون كنم .
بگذريم ... هر جا كه هستي تولدت مبارك
 
  تاريخ: 85/02/21 ساعت:  10:14 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        مي گذرد

چند روز پيش با دامادمون داشتم صحبت مي كردم ، يعني داشت نصيحتم مي كرد كه وستاي حرفاش اينو واسم تعريف كرد :
يه روز توي دريا كه خيلي وقت بود كه ساكن مونده بود يه موج داشت حركت ميكرد . بقيه آبهاي ساكن به اون گفتن كه تو واسه چي اين قدر ميري و بر ميگردي خب تو هم مثل ما باش آرام و ساكن ، ميدونين موج چي جوابشونو داد:
هستم اگر مي روم          گر نروم نيستم

زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطرات شيرين ، خاطرات مغشوش
يكنفر در شب كام ، يك نفر در دل خاك
يكنفر همدم خوشبختي هاست
يكنفر همدم و همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد
وز سر تخت مراد پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم ، همگي همسفريم
تا ببينيم كجا ، باز كجا چشممان بار دگر رو به هم باز شود
در جهاني كه در آن راه ندارد اندوه
زندگي با همه معني خويش از نو آغاز شود


 
  تاريخ: 85/02/14 ساعت:  15:14 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        نفرین

میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد
برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد
برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد..دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگری است
میدانی خواستم نفرینت کنم ...نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید
اما نتوانستم...نتوانستم
بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد
آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...دلی که روزگاری برای تو می تپید
دوباره خواستم نفرین کنم اما اینبار او را.....او که تو عاشقش بودی.... 
اما گناه او چیست ؟
او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را می خواستی و من را نه!!
میدانی نه گناه توست نه گناه او
هر چه هست تقصیر دل من است
دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت باش
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی
عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی


به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
با چراغی همه جا گشتمو گشتم در شهر
هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عابقت با قلم شرم نوشتند نشد


 
  تاريخ: 85/01/09 ساعت:  0:55 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        درد من

خیلی سخته که یه مدت به یه نفر عادت بکنی و روز به روز به اون وابسته تر بشی و یه دفعه مجبور بشی که از اون دل بکنی . میدونم که بین ما کسانی هستند که درد منو دارن.و یک سری ها هم هستن که دردشون درد بی دردیه راستش من از این آدمای بی درد و بی خیلال زیاد خوشم نمیاد. راستش منم با درد خودم دارم یه جوری کنار میام .
مرد را دردی اگر باشد خوش است          درد بی دردی دوایش آتش است

امید وارم از شعر امروز لذت ببرین:

ای دیر به دست آمده بس زود برفتی        آتش زدی اندرمن و چون دود برفتی
چون آرزوی تنگ دلان دیر رسیدی            چون دوستی سنگ دلان زود برفتی
زان پیش که در باغ وصال تو دل من         از داغ فراق تو بر آسود برفتی
ناگشته من از بند تو آزاد بجستی           ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی
آهنگ به جان من دل سوخته کردی        چون در دل من عشق بیفزود برفتی


 
  تاريخ: 84/12/27 ساعت:  0:5 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

چقدر سخته که اون کسی رو که دوست داری تنهات بذاره . چقدر سخته که یه روز بفهمی که دوستت نداره.چقدر سخته به خاطر جدایی از تو بهانه بیاره . دلم برات تنگ شده همیشه به یادت هستم . همیشه به تو فکر میکنم . در رویا هایم با تو صحبت میکنم چه راحت به تو میگویم دوستت دارم . چه راحت برایت درد دل میکنم و تو چه زیبا به من نگاه میکنی. ولی افسوس که اینها فقط رویاست ، نمیدانم چرا هیچ وقت نتوانستم حرف دلم را در واقعیت به تو بگویم  ، شاید اگر  می شد ما طور دیگری بودیم ، جای دیگری بودیم ، شاید... شاید اصلا نبودیم . شاید من و تو باید این گونه باشیم .
ولی این بار همه چیز را تغییر میدهم ، باشاخه گلی سرخ می آیم که این بار تمام عاشقانه هایم را برایت بگویم. اما... اما آیا تو می آیی ؟

آه چقدر این متن رو دوست دارم:

سالها بعد ياد تو از خاطرم خواهد گذشت
و نخواهم دانست کجايي ...
اما
سلام وآرزوي من براي خوشبختي تو
تو را در خواهد يافت
و در بر خواهد گرفت
و احساس خواهي کرد 
اندکي شاد تر و اندکي خوشبخت تر
و نخواهي دانست
كه چرا...


 
  تاريخ: 84/12/14 ساعت:  23:59 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        دوستت دارم

دلم برات تنگ شده . خيلي وقته كه هم ديگرو نديديم . امروز دوباره دفترم رو باز كردم تنها يادگاري تو توش بود آره همون شاخه گلي كه تو آخرين ديدارمون بهم دادي . نمي دونم تو هم گل منو هنوز نگه داشتي يا نه ، يادش بخير هيچ وقت يادم نميره وقتي داستان چيدن گل رو واست تعريف كردم  چقدر بهم خنديدي . خيلي بهت عادت كردم ، اون موقع ها اگه يكي دو روز نمي ديدمت كلي دلم واست تنگ مي شد ولي حالا يكي دو ماه گذشته و من هنوزم  نديدمت . اون اوايل هميشه واست پيغام ميذاشتم و هميشه ميگفتم كه دوست دارم ،‌ يادمه كه يه روز بهم گفتي كه چرا اينقدر بهت ميگم دوست دارم ، ميگفتي كه دوست داشتن خيلي معني بزرگي داره ، به من گفتي كه نبايد اينقدر راحت اين كلمه رو به زبون بيارم ، گفتي كه چطور ممكنه به اين زودي اينقدر بهت عادت كنم . آره از اون موقع من ديگه هيچ وقت اين جمله رو بهت نگفتم و ريختمش تو دلم . ولي ديگه دلم واست تنگ شده اونقدر كه ديگه نمي تونم اين همه جمله رو توش نگه دارم  پس به خاطر تمام لحظه هايي كه با من بودي ميگم كه ...  دوستت دارم .
 مثل هميشه منتظرم .
 
  تاريخ: 84/06/07 ساعت:  0:55 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

Copyright 2005 justfoooryou.blogfa.com
Designed By iraNew
 

        حرف اول

زندگي سخت ساده است
خطر کن
وارد بازي شو
چه چيزي از دست ميدهي
با دستهاي تهي آمده ايم
و با دستهاي تهي خواهيم رفت
نه، چيزي نيست که از دست بدهيم
فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشيم
تا ترانه اي زيبا بخوانيم
وفرصت به پايان خواهد رسيد
آري، اينگونه است که هر لحظه مغتنم است

 

        menu


 

        موضوعات


 

        نوشته هاي پيشين


 

        پيوند ها


 

        آمار وبلاگ