تبليغاتX
فقط به خاطر تو
 

        پشت یه دیوار

تو كه تنها نميموني ، من تنها رو رها كن
خاطراتم رو نگهدار ،‌ اما دستامو رها كن
دست تو اول عشقه ، بسپرش به آخرين مرد
مردي كه پشت يه ديوار ، واسه چشمات گريه مي كرد
گريه ميكرد
 
  تاريخ: 85/11/26 ساعت:  18:0 موضوع: مينيمال ( نظر)

 

        نیستان

يک شب آتش در نيستاني فتاد
سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد
شعله تا سرگرم کار خويش شد
هر نيي شمع مزار خويش شد
ني به آتش گفت:
کين آشوب چيست؟
مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟
گفت آتش بي سبب نفروختم
دعوي بي معنيت را سوختم
زانکه مي گفتي نيم با صد نمود
همچنان در بند خود بودي که بود
مرد را دردي اگر باشد خوش است
درد بي دردي علاجش آتش است
 
  تاريخ: 85/11/24 ساعت:  13:49 موضوع: متن‌هاي ادبي ( نظر)

 

        مسافر

به نظر خودم این شعر واقعا قشنگه ، تا به حال چندین بار خوندمش و لذت بردم . شما هم بخونید و نظرتون رو بگین .
سفر تو امروز
خبر از جنس فراموشي داشت
ودلت
به هواي خبر وصل جديد
رو به دروازه ي تنهايي داشت
سفرت خوش باشد
كه تو تنهايي و ما تنها تر
و دلت گرم
به اندازه ي عشقي كه هنوز
زير قلبم نفس لحظه شماري دارد
لحظه هايي كه براي من وتو
همچو باران نمناك
بر سر مدرسه ها جاري بود
گرچه اين حرف و سخن تعطيل است
من فقط ياد دوران كردم
قصد تكرار غلط نيست
هدف خاطره است
معجزه بي معني است
هر چه انجام شود تقدير است
ديگر اينجا قلم از دست تو در دفتر من جاري نيست
از من خسته دگر تاب و تب ياري نيست
اين جگر سوخته را
قدرت همپايي نيست
سفرت خوش باشد و دلت بي برگشت
كه در اين كوچه دگر
تنهايي نيست
كه ميان من و تنهايي من
و خيال تو ز تنها يي ها
فاصله بسيار است
سفرت خوش باشد و دلت بي برگشت
كه سحر منتظر
بارش پاييزي نيست....
 
  تاريخ: 85/11/16 ساعت:  16:41 موضوع: متن‌هاي ادبي ( نظر)

 

        شعله

آمد و آتش به جانم کرد و رفت
با محبت امتحانم کرد و رفت
آمد و بنشست و، آشوبي بپا
در ميان دودمانم کرد و رفت
آمد و روئي گشود و، شد نهان
نام خود، ورد زبانم کرد و رفت
آمد و او دود شد، من شعله اي
در وجود خود، نهانم کرد و رفت
آمد و برقي شد و، جانم بسوخت
آتشين تر، اين بيانم کرد و رفت
آمدو آيينه گردانم بشد
طوطي بي همزبانم کرد و رفت
آمد و قفل از دهانم بر گشود
چشمه ي آب روانم کرد و رفت
آمدو تيري زد و، شد ناپديد
همچنان صيدي نشانم کرد و رفت
آمد و چون آفتي در من فتاد
سر به سوي آسمانم کرد و رفت
 
  تاريخ: 85/11/07 ساعت:  21:59 موضوع: شعر عاشقانه ( نظر)

Copyright 2005 justfoooryou.blogfa.com
Designed By iraNew
 

        حرف اول

زندگي سخت ساده است
خطر کن
وارد بازي شو
چه چيزي از دست ميدهي
با دستهاي تهي آمده ايم
و با دستهاي تهي خواهيم رفت
نه، چيزي نيست که از دست بدهيم
فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشيم
تا ترانه اي زيبا بخوانيم
وفرصت به پايان خواهد رسيد
آري، اينگونه است که هر لحظه مغتنم است

 

        menu


 

        موضوعات


 

        نوشته هاي پيشين


 

        پيوند ها


 

        آمار وبلاگ