تبليغاتX
فقط به خاطر تو
 

        باز هم تو

امروز دوباره ديدمش ، بعد از چند سال ، يكدفه خشكم زد ، اونم تا من ديدمش روشو برگردوند نمي دونم شايدم منو نديد . هموني كه سالهاست دارم واسش مي نويسم و خودش نميدونه . هموني كه شايد اولين نفري بود كه واقعا دوستش داشتم و هنوز هم دارم و شايد كسي كه ديگه هيچ وقت نتونم فراموشش كنم  .
نميدونم چرا ولي تو يه لحظه تمام خاطرات كم رنگ و سياه و سفيدم از جلوي چشمم گذر كرد :ياد اون روزي افتادم كه با هم رفتيم كافي شاپ و من يادم رفته بود پولامو همرام بيارم و يادم اومد كه تو چطور خودتو زدي به اون راه و اصرار كردي كه حساب كني.
ياد اون روز برفي كه خيابوناي شهرمون پر از برف بود و من منتظر بودم كه تو يه كمي ليز بوخوري تا من واسه يه لحظه دستاتو بگيرم و لي همش خودم ليز ميخوردم .
ياد اون روزا كه اينقدر بهت مي گفتم دوستت دارم كه ديگه خسته شده بودي و بالاخره ياد اون روز آخر كه گفتي ديگه نبايد همديگه رو ببينيم .
كاش امروز نمي ديدمت  واقعا حال و هواي ديگه اي دارم  ايكاش نمي ديدمت...
 
  تاريخ: 85/10/30 ساعت:  18:55 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        می رسد روزی...

مي رسدروزي كه فرياد وفا را سر كني
مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني
مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفته را تو مو به مو از بر كني
مي رسد روزي كه بي من سر كني
مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني
مي رسد روزي كه تنها در كنار خاطرم
شعر هاي گفته ام را دو به دو از بر كني
مي رسد روزي كه در صحراي خشك بي كسي
نامه هاي كهنه ام را با اشكهايت تر كني
مي رسد روزي كه نام تو بميرد بر لبم
ان زمان احساس امروز مرا باور كني.....
 
  تاريخ: 85/10/19 ساعت:  14:57 موضوع: شعر عاشقانه ( نظر)

 

        می خندم

نمي نويسم ، چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم ، چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ،  چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم،  زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ،چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
 
  تاريخ: 85/10/16 ساعت:  11:8 موضوع: متن‌هاي ادبي ( نظر)

 

        دل تنگم

بچه ها این چند وقته خبر فوت ناصر عبدللهی واقعا غافل گیرم کرده واقعا ناراحتم.لحظه در سوگ تو غمناكترين مرثيه را مي خواند و تو آواز بزرگ جهش حنجره را به گلو خشكاندي و تو هر گز نگشادي قلمت را به هواداري دل و به افسانه سپردي تو مرا ...

مرا از عصر دلتنگي نترسانيد که عمري چشم در راهم
اميدم را ز ياس من نترسانيد که عمري چشم درراهم
هم آوازم شويد ذکري دعايي حاجت خيري
بيايد آن سفر کرده که عمري چشم در راهم
گل گلدان عشق او دگر بال و پري دارد
بگو آيد گلستانم که عمري چشم در راهم
کجاست آن موج نا آرام و آن درياي طوفاني
منم آن صخره ي سنگي که عمري چشم در راهم .
 
  تاريخ: 85/10/07 ساعت:  22:11 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

Copyright 2005 justfoooryou.blogfa.com
Designed By iraNew
 

        حرف اول

زندگي سخت ساده است
خطر کن
وارد بازي شو
چه چيزي از دست ميدهي
با دستهاي تهي آمده ايم
و با دستهاي تهي خواهيم رفت
نه، چيزي نيست که از دست بدهيم
فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشيم
تا ترانه اي زيبا بخوانيم
وفرصت به پايان خواهد رسيد
آري، اينگونه است که هر لحظه مغتنم است

 

        menu


 

        موضوعات


 

        نوشته هاي پيشين


 

        پيوند ها


 

        آمار وبلاگ