تبليغاتX
فقط به خاطر تو
مرا عمري به دنبالت کشاندي
سرانجامم به خاکستر نشاندي
ربودي دفتر دل را و افسوس
که سطري هم از اين دفتر نخواندي
گرفتم. عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکي هم فشاندي
گذشت از من ،ولي آخر نگفتي
که بعد از من به اميد که ماندي؟
 
  تاريخ: 85/09/28 ساعت:  11:8 موضوع: شعر عاشقانه ( نظر)

 

        افسوس

هرگز نفهميدم ، چرا ترکم کردي
و هرگز با من وداع نکردي
اما اکنون که تو را مي بينم
از درون خرد شده ام ، اما غرورم را حفظ مي کنم
اکنون مي فهمم که، بهتر است بعضي حرفها ناگفته بماند
از حقيقت مي هراسم
اما چه مي توان کرد، وقتي همچنان تو را دوست دارم
اگر مي توانستم يکبار ديگر آغاز کنيم
مي دانم اگر تلاش کنيم عشقي استوارتر خواهيم داشت
مطمئن هستم،اه
و هرگز اجازه نخواهيم داد، ازدلمان بيرون برود
مدت زيادي است
که حرفهايي گفتني در درون نگاه داشته ام
اما با گذشته روبرو شدم،اکنون مي فهمم
اجازه نمي دهم ، بر سر راهمان قرار گيرد
هرگز نمي دانستم،عشقي اينچنين استوار،پژمرده مي شود
اما چه مي توان کرد
اگر هنوز تورا دوست دارم
و تو نيز مرا دوست داري
چگونه مي توانيم دوري گزينيم
از چيزي که، زماني بسيار پابر جا بود
آيا جرات اين را داريم که بگوييم اشتباه کرده ايم
 
  تاريخ: 85/09/21 ساعت:  21:54 موضوع: متن‌هاي ادبي ( نظر)

5 سال پيش
جواني عاشق
با غروري فراوان
نا اميد و شكست خورده از عشق
تمام توانش را جمع كرد تا بالاخره حرف هاي دلش را به تو بگويد
بگويد كه چرا به او دروغ گفتي
چرا او را مدتها بازيچه خود كردي
چرا با كس ديگري بودي و به او نگفتي
و يك دفعه از جا بر خاست
نمي دانست چه وقت روز است
هوا تاريك شده بود
به بهانه اي از خانه بيرون زد
تا سر كوچه مدام فكر مي كرد كه چه بايد بگويد ؟
به باجه تلفن رسيد
مي دانست كه خودت گوشي را بر مي داري
با دستاني لرزان شماره را گرفت...
گوشي را برداشتي  آره خودت بودي...
- الو...
- سلام...
- سلام !!!‌ شما ؟
- من...
- من همونم كه هيچ وقت دوستش نداشتي
- اشتباه گرفتي آقا...
و همه چيز تمام شد
و پس از آن كه گوشي را زمين گذاشتي
و نفس راحتي كشيدي
نمي دانستي كه آن شب چگونه به خانه رسيدم...
 
  تاريخ: 85/09/18 ساعت:  10:19 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

تو شروع آسموني ميدونستم نميموني
چشم تو آخر دنياست خودت اينونميدوني
داشتن و نداشتن تو گاهي سخته گاهي ساده
اگه راهي اگه بي راه منم و پاي پياده
آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشماي تو
سکوت شيشهء دلم شکسته با صداي تو
آخ که تموم لحظه هام اسم تو يادم مياره
گذشته ها گذشته و هيچ کي گناهي نداره
وقتي با تموم قلبم واسه زندگي ميمرم
تن من ميلرزه اما تو رو از خودم ميگيرم
من بي من، من بي تو من از سايه فراري
ميشم اون حادثه اي که روزي بود و روزگاري
حالا من نه توي غصه نه تو آرزو نه خوابم
 اين يک اتفاق سادس چرا دنباله جوابم ؟
 
  تاريخ: 85/09/15 ساعت:  12:22 موضوع: شعر عاشقانه ( نظر)

 

        تار مو

تصميم گرفتم كه قالب وبلاگمو تغيير بدم به نظر خودم مطالب ، زياد توي اون قالب خوانا نبودن و خوندنشون سخت بود. خوشحال ميشم كه نظرتون رو راجع به قالب جديد بدونم . دست ايرانيو هم درد نكنه اين قالب رو ايشون واسم طراحي كرده در ضمن كارش خيلي درسته وبلاگ حرفه اي هم داره .
به من يک تارمو دادي امانت
که بي تو سوز دل بااو بگويم
مراتا يک نفس در سينه باقيست
امانت دار اين يک تار مويم
تو ميداني که در هر تار موئي
زمو باريک ترصد راز باشد
اگر مو را زبان آشنا نيست
مرا چشم حقيقت باز باشد
نه پنداري که پيماني که بستيم
از اين يک تارمو محکم نگردد
به گيسوي دلاويز تو سوگند
که يک مو از وفايم کم نگردد
توهم اي روشني بخش حياتم
نمي گويم مرا پيوند جان باش
نمي گويم به دردم مرهمي، نه
به قدر تار موئي مهربان باش
چوموباريک باشد رشته عمر
بيا قدر جواني را بدانيم
بيا با تارجان پيمان ببنديم
بيا تا پاي جان باهم بمانيم
 
  تاريخ: 85/09/08 ساعت:  14:20 موضوع: عمومی ( نظر)

سلام دوستان امروز تصمیم گرفتم یکی از داستان هایی رو که خودم واقعا عاشقش هستم رو واستون پست کنم . لطفا داستان کامل رو در قسمت ادامه مطلب بخونید :

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روي دکمه هاي پيانو.
صداي موسيقي فضاي کوچيک کافي شاپ رو پر کرد.
روحش با صداي آروم و دلنواز موسيقي، موسيقي که خودش خلق مي‌کرد اوج مي‌گرفت.
مثه يه آدم عاشق، يه ديوونه، همه وجودش توي نت‌هاي موسيقي خلاصه مي‌شد.
هيچ کس اونو نمي‌ديد.
همه، همه آدمايي که مي‌اومدن و مي‌رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز مي‌کردن، فقط براشون شنيدن يه موسيقي مهم بود.
از سکوت خوششون نميومد.
اونم مي‌زد.
غمناک مي‌زد، شاد مي‌زد، واسه دلش مي‌زد، واسه دلشون مي‌زد.
چشمش بسته بود و مي‌زد.
صداي موسيقي براش مثه يه دريا بود.
بدون انتها، وسيع و آروم.

يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقي کرد.
يه دختر با يه مانتوي سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود.


ادامه مطلب
 
  تاريخ: 85/09/04 ساعت:  22:55 موضوع: داستان بلند ( نظر)

Copyright 2005 justfoooryou.blogfa.com
Designed By iraNew
 

        حرف اول

زندگي سخت ساده است
خطر کن
وارد بازي شو
چه چيزي از دست ميدهي
با دستهاي تهي آمده ايم
و با دستهاي تهي خواهيم رفت
نه، چيزي نيست که از دست بدهيم
فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشيم
تا ترانه اي زيبا بخوانيم
وفرصت به پايان خواهد رسيد
آري، اينگونه است که هر لحظه مغتنم است

 

        menu


 

        موضوعات


 

        نوشته هاي پيشين


 

        پيوند ها


 

        آمار وبلاگ