تبليغاتX
فقط به خاطر تو
 

        اسباب كشي

سلام به همگي دوستان .
امروز حس عجيبي دارم تو يه حال و هواي ديگه ام ، قراره فردا اسباب كشي كنيم آخه خونمون رو عوض كرديم و اين آخرين پستيه كه از اين اينجا براتون مينويسم . راستش خيلي بهش عادت كردم ، با تمام خاطرات خوب و بدش دوستش دارم . مخصوصا همين اتاق كوچولوي خودمو كه هميشه خيلي تاريكه با اون پنجره قشنگش كه اونقدر بالاست كه حتي دستم بهش نميرسه . محله ... با اون بچه هاي با صفاش ، همبازي هاي بچگيم ،‌ چطور ازشون دل بكنم ، خيلي سخته . خداحافظ كوچه، بچه ها ، خاطره ها ...


ياد باد ياد گذشته شاد باد 
اين دل زرد و تهي در حسرت ديدار باد
ياد روزايي كه كوچه زير سايه تنم بود
مهربون درخت عاشق مست عطر نفسم بود
سهم من از بوسه باد
چي بگم اي داد و بي داد
همه زردي و تباهي
مردن و رفتن از ياد

سعي ميكنم تو خونه جديد در اولين فرصت براتون بنويسم و از حال و هواي اونجا بگم .

 


 
  تاريخ: 85/03/30 ساعت:  1:26 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        شقایق

شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه 
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد


 
  تاريخ: 85/03/19 ساعت:  10:26 موضوع: متن‌هاي ادبي ( نظر)

 

        آرزو

از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل سوال بی جواب شد
نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد
چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما
هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد
نه شور عارفانه ای  نه شوق شاعرانه ای
قرار عاشقانه هم  شتاب در شتاب شد
نه فرصت شکایتی  نه قصّه و روایتی
تمام جلوه های جان  چه آرزو بخواب شد
نگاه منتظر به در  نشست و عمر شد به سر
نیامدِ به خود دگر  که دوره ی شباب شد


 
  تاريخ: 85/03/15 ساعت:  0:32 موضوع: شعر عاشقانه ( نظر)

 

        ارزش یک دوست!

ارزش يک خواهر را،از کسي بپرسکه آن را ندارد.
ارزش ده سال را،از زوج هائي بپرس که تازه از هم جدا شده اند.
ارزش چهار سال را، از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.
ارزش يک سال را،از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهائي مردود شده است.
ارزش يک ماه را،از مادري بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است.
ارزش يک هفته را،از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.
ارزش يک ساعت را،عاشقاني بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.
ارزش يک دقيقه را،از کسي بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.
ارزش يک ثانيه را،از کسي بپرس که از حادثه اي جان سالم به در برده است.
ارزش يک ميلي ثانيه را، از کسي بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است.
زمان براي هيچکس صبر نمي کند. قدر هر لحظه خود را بدانيد. قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.
براي پي بردن به ارزش يک دوست، آن را از دست بده.


 
  تاريخ: 85/03/13 ساعت:  0:28 موضوع: متن‌هاي ادبي ( نظر)

ما را به كوي دوست چرا آشيانه نيست
در ذهن من عبور نسيم ترانه نيست
ما در اميد ساحل عشقيم روز و شب
هر چند بحر وصال بتان بي كرانه نيست
باغ اميد عشق خزان گشت ، اي دريغ
ديگر به شاخسار جواني جوانه نيست
شب نيست كه از غمت گريه نكنم تا سحر
يا آن كه بر لبم غزل عاشقانه نيست
مرغ دلم به حلقه مويي اسير شد
از بهر اين پرنده مگر آشيانه نيست


 
  تاريخ: 85/03/08 ساعت:  21:8 موضوع: شعر عاشقانه ( نظر)

 

        مي روم

خسته ام ، خسته ، از اين انتظار ، از اين تكرار ...

 


ميروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
 می برم ، تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زینهمه خواهش بیجا و تباه
 میبرم تا ز تو دورش سازم
زتو،ای جلوه امید محال
میبرم زنده بگورش سازم
تا از این پش نکند یاد وصال
 مي روم، می روم اما
اما بی تو چگونه ؟
اي كه  نیاز ساده ی من
تنها شنیدن صدای تو بود
تو دریغ کردی
و من نوشتم
نوشتم که تو مهربان
و من در انتظار
و من در انتظار
و من در انتظار... ولي
ميروم خسته و افسرده و زار


 
  تاريخ: 85/03/04 ساعت:  17:10 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

Copyright 2005 justfoooryou.blogfa.com
Designed By iraNew
 

        حرف اول

زندگي سخت ساده است
خطر کن
وارد بازي شو
چه چيزي از دست ميدهي
با دستهاي تهي آمده ايم
و با دستهاي تهي خواهيم رفت
نه، چيزي نيست که از دست بدهيم
فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشيم
تا ترانه اي زيبا بخوانيم
وفرصت به پايان خواهد رسيد
آري، اينگونه است که هر لحظه مغتنم است

 

        menu


 

        موضوعات


 

        نوشته هاي پيشين


 

        پيوند ها


 

        آمار وبلاگ