تبليغاتX
فقط به خاطر تو
 

        گریه ام گرفت

در غربت مزار خودم گریه ام گرفت
از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت
وقتی که پرده پرده دلم را نواختم
از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت
پاییز می وزد و تو لبخند می زنی
اما من از بهار خودم گریه ام گرفت
یک تکه آفتاب برایم بیاورید!
از آسمان تار خودم گریه ام گرفت


 
  تاريخ: 85/02/31 ساعت:  15:58 موضوع: شعر عاشقانه ( نظر)

 

        جنوب عاطفه

و در جنوب عواطف ظهور خواهم كرد
من از شمال حوادث عبور خواهم كرد
بلور عشق، از آن سوى شرق دل تابيد
غبار خانه جان، غرق نور خواهد كرد
كسى به وسعت خورشيد مى رسد از راه
در آستان رهش دل صبور خواهم كرد
دلم هزار برابر گرفته از رنگ است
صفاى آيينه ها را مرور خواهم كرد
كنون كه عشق مساوى است با رنجيدن
خطوط طرح بلا را سرور خواهم كرد
شبيه بوى نسيمى، پر از نم باران
به نقش باور هستى عبور خواهم كرد
صداى آبى معراج سخت پيچيده است
به التفاتى و آهى نشور خواهم كرد
چه مى شود كه بگويى تو هم صدا با من
كه در جنوب عواطف ظهور خواهم كرد


 
  تاريخ: 85/02/30 ساعت:  12:28 موضوع: شعر عاشقانه ( نظر)

ساده نبود گذشتن از تو برام
ساده نبود كوچ تو از لحظه هام
ساده نبود قصه بي تو بودن
ساده نبود هق هق شب گريه هام
چه ساده دل بريدي اشك منو نديدي
خطي رو خاطرات قشنگمون كشيدي
اما  به انتظار برگشتنت مي مونم
شب تاسحر به يادت غزل غزل مي خونم
چه عاشقونه خوندم ، چه بي بهونه رفتي
ناباورانه موندم ، چه بي نشونه رفتي
من بي تو ، تو تنها از تو چي موند بر جا
جز مشتي خاطرات همرنگ خواب و رؤيا
اما به انتظار برگشتنت مي مونم
شب تاسحر به يادت غزل غزل مي خونم


 
  تاريخ: 85/02/27 ساعت:  14:6 موضوع: شعر عاشقانه ( نظر)

 

        روز تولد تو

توي تقويم دلم روز تولد تو به عنوان يكي از وقايع مهم ثبت شده و اونجا نوشتم تولد اوني كه عاشقم كرد . هيچ وقت يادم نميره ، حتي شده كه چند بار روز تولد خودمو هم يادم بره ولي مال تو رو هرگز. يادمه اولين بار تولدتو تو چت بهت تبريك گفتم ( يادش بخير چقدر واست شكلكهاي خنده دار فرستادم ).
فاصله بين ما خيلي زياد شده ، شايد وقتي دارم اينا رو مينويسم تو كيلومتر ها دورتر اصلا منو يادت رفته باشه و مطمئنم كه هيچ وقت مطالب منو نمي خوني واسه همينم هست كه دارم با خيال راحت درد دل ميكنم . راستي امروز دوباره يه سري به شاخه گلي كه بهم داده بودي زدم ، تمام خاطراتم دوباره زنده شد نميدونم چرا از ذهنم بيرون نميرن ، هر كاري ميكنم نميتونم فراموششون كنم .
بگذريم ... هر جا كه هستي تولدت مبارك
 
  تاريخ: 85/02/21 ساعت:  10:14 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

سو گل بي مثال من حالا که مرده حرمتم به پاس کهنه عشق ما دست مرا رها مکن .
رنگ مشو ، سنگ مشو، وارد اين جنگ مشو ، به حرمت عاطفه ها دست مرا رها مکن .
چشم مرا گرفته اي ذهن مرا گرفته اي قلب مرا گرفته اي روح مرا گرفته اي ،
قابل اگر تو را بود جان مرا زمن بگير ولي به خاطر خدا دست مرا رها مکن .
پا به سرم گذاشتي تا برسي به آسمان ، حال اگر رسيده اي به جايگاه آن چنان
يک نظري به ما بکن نظر به خاک پا بکن به خاطر اقاقيا دست مرا رها مکن .
با تو چو درگير شدم در قل و زنجير شدم ، هي زبر و زير شدم از همه کس سير شدم
حال اگر پير شدم سخت زمين گير شدم به حرمت جوانه ها دست مرا رها مکن .
اگر بود به ياد تو مثال شمع سوختم به پاي تو براي تو به پاي وعده هاي تو
در اين دو روز ما بقي که بي فروغ گشته ام به خاطر ستاره ها دست مرا رها مکن .
خار شدم زار شدم بي کس و بيمار شدم تا که تو تنها نشوي بي کس و رسوا نشوي
اگر ز خود گذشته ام تا برسي به خويشتن به حرمت گذشته ها دست مرا رها مکن .
اي گل من خام مشو ساکن اوهام مشو در دل اين دام مشو ز عشق نا کام مشو
اگر چه من کهنه شدم ،پشت به کهنه ها مکن به خنجر بهانه ها دست مرا رها مکن
به من نظر نمي کني ز خود گذر نمي کني وزين غرور و ظلم خود دمي حذر نمي کني
چو فکر جغد شوم را ز سر بدر نمي کني به خلوت خرابه ها دست مرا رها مکن .
فکر مرا رها بکن روح مرا رها بکن ولي به خاطر خدا دست مرا رها مکن


 
  تاريخ: 85/02/16 ساعت:  1:54 موضوع: متن‌هاي ادبي ( نظر)

 

        مي گذرد

چند روز پيش با دامادمون داشتم صحبت مي كردم ، يعني داشت نصيحتم مي كرد كه وستاي حرفاش اينو واسم تعريف كرد :
يه روز توي دريا كه خيلي وقت بود كه ساكن مونده بود يه موج داشت حركت ميكرد . بقيه آبهاي ساكن به اون گفتن كه تو واسه چي اين قدر ميري و بر ميگردي خب تو هم مثل ما باش آرام و ساكن ، ميدونين موج چي جوابشونو داد:
هستم اگر مي روم          گر نروم نيستم

زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطرات شيرين ، خاطرات مغشوش
يكنفر در شب كام ، يك نفر در دل خاك
يكنفر همدم خوشبختي هاست
يكنفر همدم و همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد
وز سر تخت مراد پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم ، همگي همسفريم
تا ببينيم كجا ، باز كجا چشممان بار دگر رو به هم باز شود
در جهاني كه در آن راه ندارد اندوه
زندگي با همه معني خويش از نو آغاز شود


 
  تاريخ: 85/02/14 ساعت:  15:14 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        گناه

وقتي گريه کردم گفتند بچه اي وقتي خنديدم گفتند ديوونه اي وقتي جدي بودم گفتند مغروري وقتي شوخي کردم گفتند سنگين باش وقتي حرف زدم گفتند پر حرفي وقتي ساکت شدم گفتند عاشقي حالا هم که عاشقم مي گويند: گناهه
 
  تاريخ: 85/02/10 ساعت:  13:59 موضوع: متن‌هاي ادبي ( نظر)

 

        تنها در اوج

تمام توانش را جمع كرد تا از سنگ بالا برود .فقط چند قدم مانده بود ... بالاخره رسيد حالا در بالا ترين نقطه ي دنيا ايستاده بود . با غرور پشت سرش را نگاه كرد . بله ! اينجا بلند ترين جاي جهان بود . بادي به غبغب انداخت و رو  به جهان زير پايش فرياد زد :
آهاي به من نگاه كنيد ديگر بالا تر از من چيزي مي بينيد ؟! چه كسي جز من توان چنين كاري را داشت ؟ اين من هستم تنهاي تنها در اوج !
پرنده در حالي كه چوب كوچكي در منقار داشت با نگراني به پايين خيره شد . بازهم يك مزاهم ديگر روي لانه نيمه كاره اش ايستاده بود.


 
  تاريخ: 85/02/07 ساعت:  19:14 موضوع: متن‌هاي ادبي ( نظر)

 

        دسته گل

پيرمردي لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو در اتوبوس نشسته بود . دختري جوان ، روبه روي او چشم از گل ها بر نمي داشت . وقتي به ايستگاه رسيدند پيرمرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و كفت : مي دانم از اين گل ها خوشت آمده ، به زنم ميگويم كه دادمشان به تو . به گمانم او هم خوشحال مي شود.
دختر جوان دسته گل را گرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله هاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك شهر مي شد.
 
  تاريخ: 85/02/02 ساعت:  22:42 موضوع: متن‌هاي ادبي ( نظر)

Copyright 2005 justfoooryou.blogfa.com
Designed By iraNew
 

        حرف اول

زندگي سخت ساده است
خطر کن
وارد بازي شو
چه چيزي از دست ميدهي
با دستهاي تهي آمده ايم
و با دستهاي تهي خواهيم رفت
نه، چيزي نيست که از دست بدهيم
فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشيم
تا ترانه اي زيبا بخوانيم
وفرصت به پايان خواهد رسيد
آري، اينگونه است که هر لحظه مغتنم است

 

        menu


 

        موضوعات


 

        نوشته هاي پيشين


 

        پيوند ها


 

        آمار وبلاگ