تبليغاتX
فقط به خاطر تو
 

        قاصدک

قاصدک هان چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی اما
گرد بام و در من، بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا!
نه ز یاری نه ز دیار ودیاری
آری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این دروطن خوش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک هان ولی آخر ای وای
راستی آیا رفتی با باد وطن
کجا رفتی آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم
قاصدک ابرهای همه عالم شب وروز در دلم می گریند
قاصدک
قاصدک گفته بودم که دگر نیست مرا انتظارخبری
باز اما تو چنین پر شتاب پر غرور از چه روی از برم می گذری؟
قاصدک ,قاصدک گفته بودم که مرا نیست,تمنای کسی
در دلم نیست به جز مهر نیاز وهوسی
گفته بودم که دگر من نروم سوی کسی
گفته بودم که به ماتم کده ام نیست حتی امیدی به حضور مگسی
باز اما تو چرا؟تو چرا بر سر راه منم در گذری
قاصدک ,خسته ,پریشان ودلم غمگین است
رو به هر سوی نمودم اما هیچ جا نیست مرا هم نفسی
نیست فریاد رسی
قاصدک پرتو مرگ به روی دل من سنگین است
سایه ی جانم بربود دل تنهای من اما از آن چه کسی خواهد بود؟
از آن چه کسی خواهد بود ؟
قاصدک حس تنهایی و بی یاوری ام بیش نمودی و رفتی
گفته بودم که نیا ,گفته بودم برو آنجا که چشمی وگوش با کس
برو آنجا که تورا منتظرند
تو که خود فهمیدی
تو که خود فهمیدی
در دل من همه کورند وکرند
باز اما ز چه روی آمده ای ؟
قاصدک ,قاصدک آمدی گفتی که هیچ خبری نیست زکس
گفتی اما چه کنم؟چه کنم؟باورم نیست که که نیست هیچ کس را خبرم
هیچ کس از دلم آگاه نشد
هیچ کس با درد من آشنا نشد
هیچ کس همدم وهمیار نشد ,قاصدک ,قاصدک
نور مهتاب حرامت نشود ,
خیز تا صبح دگر باز رسد ,خیز وبال پر خود را بگشا
دل وجانم بستان
پر گش و با خود بر
قاصدک دل من سخت اسیر است
دل من سخت گرفته است
نیست تابم که ببینم تو چنین خسته ورنجورشوی
بال پرکش به دیاری دیگر سوی یاری دیگر
نیست امید مرا روز وصالی دیگر
قاصدک قاصدک در به در کوچه ی غم
قاصدک بی خبر از رنج دلم
قاصدک,قاصدک بی خبرم
قاصدک قاصدک بی خبرم زود رد شو ز برم
زود رد شو ز برم


 
  تاريخ: 89/12/05 ساعت:  18:19 موضوع: شعر عاشقانه ( نظر)

 

        شغل جدید

یه کار جدید برام پیدا شده در حد شرکت گوگل:

یعنی این طور بگم پشت کامپوتر، صحبت،خوش و بش، صبحانه و چای به میزان کافی، ساعت کار به صورت اداری،اینترنت پر سرعت تا دلت بخواد.

موقعی که شغل قبلی مو از دست دادم همه میگفتن حتما یه حکمتی توش بوده و من تو دلم مسخرشون میکردم ،اما الان دقیقا معنی اون حرف ها رو متوجه می‌شم چون اگه کار قبلیم رو از دست نمی‌دادم امکان نداشت همچین شغلی رو پیدا کنم. خدایا متشکرم...


 
  تاريخ: 89/11/16 ساعت:  15:44 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        دادگاه زندگی

دوستت دارم،
دوستت دارم، هر چند؛
دادگاهِ عادلانه‌ای نبود
زندگی.
 
  تاريخ: 89/11/14 ساعت:  19:43 موضوع: متن‌هاي ادبي ( نظر)

 

        یاد تو

فراموشم می کنی به سرعت رفتن، سراغم نمی گیری تا لحظه بودن، مرا بی احساس پنداشتی، ندانستی سراسر احساسم، نفهمیدی چنان غرق در عشقم که با تو غم نمی دانم، بی قرارم تا تو برگردی، جدایی چه سنگین است، بی تو بودن سایه شوم است، تو آنجایی با آرزوهایت خوش و خرم غافل از احوال ما سرمست میگردی، من و دلواپسی هایم درد جدایی می سرائیم.

راستی یادم هست قطره اشکی که فرو ریخت از چشم هایت، آنگاه در آغوشم آرمیدی، چگونه باور کنم وفایت را در اوج بی تابی، چگونه بگذرم از خاطره هایت که همچون رودی پیوسته بر من جاری است و به مانند عشقت رهایم نخواهد کرد، از من بر تو تنها چشمه سار روان محبت است که می ماند، باران بی دریغ احساس و شب ناله های بی تو بودن که تو هیچ نشنیده ای از آن، مرا با من رهسپار کردی تا مرز بی فروغ تنهایی، در باورم نیست این لحظه های بی رحم زمانه، من و دست خطی که با هم بغض داریم، خنده هایت از دیدن جمله هایم، صادقانه می گویم، باور کن!


چشمانم را بیاد داری؟ تمنایی داشت که تنها تو می دانستی، نگاهم دیدی و بر رفتنت اسرار کردی، براستی دل شکستن را از که آموختی؟ چگونه مشق وفاداری مینوشتی؟ من در پی دیدار تو، تو در پی دیدار یار، در دیاری بی نشان، از من گذشتی آنچنان که هر لحظه اسیرم در غم علت آن. اکنون کجایی با من بگو، سر در آغوش که داری بازگو، خنده هایت با دیگری، قرار از قلب من می برد ای بی وفا، عهدت شکستی بی دریغ، گناه نا کرده ام کردی دلیل، هر چه گفتی سوار بر باد شد، گفته هایت در دلم فریاد شد. هر چه گفتم دروغ پنداشتی، جمله راست بود، ولی باورشان نداشتی.

شاید ندانی حس قریب دیدنت را با رقیبی که هیچ نداند از قلب ما، پس چه شد آن شوق و اشتیاق لحظه های واپسین، برق چشمانی که جز تمنایم نداشت، گرفتار هوای که شد؟ آمدی با دلبری هایت اسیرم ساختی، دیدی چگونه عشق تو شد مکتبم، اکنون رهایم می کنی؟

من و حس اینکه هر لحظه اینجایی، چشمهای به اشک نشسته ام در غروبی از جنس شب، غروری که شکاندی، عشقی که انکارش کردی، دستهایم که می نویسند، گرمایی که یادت هست، انتظارت را خواهیم کشید تا که بیایی، صبوری می کنیم تا لبخندت را دوباره ببینیم و تو تلخی احساس غریبانه ما را که از نبودنت زنگار بسته است، هنوزم باور نداری؟

شبها برایت می نویسم، تو را می طلبم که دلم را تصاحب کرده ای، در پس این دلدادگی قصه ای ناگفته دارم، که تاب گفتنش را هیچ ندارم، حتی با تو که محرمی جز تو ندارم، آشنایی با سرگذشتم اما راز دلم با تو نگویم. قلب من خانه ای دارد با دری همیشه باز بروی تو. میهمان قلبم باش بار دگر ای بی وفا!
 
  تاريخ: 89/11/13 ساعت:  12:15 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        حسین

عالم همه قطره و دریاست حسین ، خوبان همه بنده و مولاست حسین ، ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش ، از بس که کَرَم دارد و آقاست حسین
 
  تاريخ: 89/09/25 ساعت:  10:21 موضوع: متن‌هاي ادبي ( نظر)

سلام حاجی بابا کجایی؟ تو آسمونا دنبالت می گشتیم توی توالت پیدات کردیم!!!


 
  تاريخ: 89/09/23 ساعت:  20:12 موضوع: مينيمال ( نظر)

 

        غبار روبی

بعد از مدتها امروز به یاد اینجا افتادم. دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود اگه بشه میخوام بازم بنویسم همینجا. فکر میکنم درد دلهامو بهتر از اینجا جایی ندارم که بگم. خیلی حرفا برای گفتن دارم .پس برمی گردم.


 
  تاريخ: 89/09/21 ساعت:  19:59 موضوع: روزانه ( نظر)

امروز توی محیط کارم به چشم خودم دیدم که چطور ممکنه که یه نفر که پارتی داره بتونه حکومت کنه.

فقط 30 ثانیه به خاطر کاری که انجام نداده بودم و هیچ تقصیری در اون نداشتم با یه پسره لوس بچه مایه دار حرفم شد و بعد از حدود 2 ساعت سرپرست محترم منو احضار فرموده (در حضور بچه سوسول مایه دار) و اکیدا به بنده تذکر دادند و یادآوری کردند که این آقا هرچی که بگه شما باید بگی چشم. و در همین لحظه بود که احساس کوچکی و حقارتی کردم که تا به حال تجربش نکرده بودم و به خودم گفتم خدایا این چه حسابیه که همیشه یه سری از افراد باید صاحب همه چیز باشن و یه سری دیگه همیشه برای رسیدن به به چیزی که حقشونه دست و پا بزنن و هیچ وقت هم بهش نرسن؟

اصلا فکرشو نمیکردم که سرپرست محترم همچین آدمی باشه حتی یک دقیقه هم ازم توضیح نخواست! فقط چیزایی رو که بهش دیکته شده بود بهم گفت. همین...


 
  تاريخ: 88/08/02 ساعت:  22:20 موضوع: روزانه ( نظر)

 

        تو یادم بده

به دریا بزن قایقت می‌شوم

حقیرم ولی لایقت می‌شوم

من عاشق شدن را بلد نیستم

تو یادم بده عاشقت می‌شوم


 
  تاريخ: 88/07/11 ساعت:  22:26 موضوع: شعر عاشقانه ( نظر)

 

        اشتغال

اگه خدا بخواد قراره توی یه شرکت مشغول به کار بشم. امیدوارم همه چیز به خوبی پیش بره


 
  تاريخ: 88/06/02 ساعت:  22:24 موضوع:  ( نظر)

 

        گذر زمان

این اواخر احساس میکنم که گذر زمان رو بیشتر دارم احساس میکنم توی سن نوجوونی اصلا این احساس رو نداشتم ولی امروز هر لحظه و دقیقه از زندگیم که میگذره حسرتشو میخورم.

این آیندۀ لعنتی تمام ذهنمو مشغول خودش کرده، قبلا کمتر راجع بهش فکر می‌کردم ولی این اواخر برام مثل یه کابوس شده ، اینکه در آینده چه اتفاقی میفته یا اینکه 20 سال دیگه من کجام یا اون موقع اصلا هستم یا نه خیلی برام مهم شده اخیرا.

پی نوشت:
باید ببخشید منو که چند ماهی یه بار به این دفترچه خاطرات کهنه دیجیتالی سر میزنم دیگه عادت کردم دیگه وقتی دلم می‌گیره واسه درد دل جایی بهتر از اینجا پیدا نمی‌کنم.
 
  تاريخ: 88/05/13 ساعت:  1:48 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        معذرت

سلام به همگی

واقعا شرمندم که نمیتونم مدتی مطلب بنویسم حسابی سرم شلوغه ولی قول میدم دوباره برگردم از تمام کسانی هم که به من لطف دارم و برام کامنت می‌ذارم خیلی ممنونم.

فراموشم نکنید.


 
  تاريخ: 88/04/22 ساعت:  6:12 موضوع: عمومی ( نظر)

Copyright 2005 justfoooryou.blogfa.com
Designed By iraNew
 

        حرف اول

زندگي سخت ساده است
خطر کن
وارد بازي شو
چه چيزي از دست ميدهي
با دستهاي تهي آمده ايم
و با دستهاي تهي خواهيم رفت
نه، چيزي نيست که از دست بدهيم
فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشيم
تا ترانه اي زيبا بخوانيم
وفرصت به پايان خواهد رسيد
آري، اينگونه است که هر لحظه مغتنم است

 

        menu


 

        موضوعات


 

        نوشته هاي پيشين


 

        پيوند ها


 

        آمار وبلاگ